![]() |
زندگی من... |
![]() |
| فقط یک راه حل: نوشتن و نوشتن و نوشتن... |
تا لحظه پايان انتظار براي آمدن بهار دلنشين سال 1385، #D# روز و #H# ساعت و #M# دقيقه و #S# ثانيه باقي مانده است.
|
می خواهم بنویسم!
|
|
درحالیکه می خواهم بنویسم، آتشی در من بی تابی می کند؛ درست در وسط سینه ام، یا شاید کمی پایین تر، جای دقیقش را نمی دانم. البته آتش نیست، آب است که روی آتش است. می قُلد، بخارش بلند می شود و با سوزاندن کتفم، از طریق گردنم به درون سرم و دستانم می ریزد. از همه بیشتر وسط دستم را، همان جایی که مفصل آرنج است، می پَزد و بعد انگشت کوچکم را. کمی هم کف دستم را می سوزاند. از پایین هم می رود. از جاهای جالبی عبور می کند و به پاهایم سرازیر می شود. پشت زانویم بیشتر از همه داغ می شود. انگشتانم مثل دهانه دودکش یک دیگ بخار، یا شاید لوله یک توپ جنگی پس از شلیک یک گلوله داغ و بی رحم، همه آن داغی را از تنم خارج می کنند. نه اینکه خارج شود و دردش تمام، نه! بلکه با دردی مضاعف خارج می شود که به ماندنش راضی ترم تا رفتنش. چه می خواستم بنویسم؟ |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 8:40 توسط قاصدک|
|
|
از درون تا درون - تراوش 1
|
|
از درون تا درون - تراوش ۱ *** "اینجا باید بهشت باشد!" این را که گفت کمی فکر کرد. یادش نمی آمد هیچ جمله ای قبل ازاین گفته باشد! این اولین جمله اش بود؟ "نه!! مگر می شود؟!؟!" این را در دلش گفت. اهمیتی نداد و راه افتاد. کسی اینجا نبود که از او بپرسد اینجا بهشت است یا نه! اما خیلی شبیه به بهشت بود و حتما خود بهشت بود! بلند بلند به خودش گفت:"حتما خودش است! خدا را شکر! ما هم رستگار شدیم!" و فکر کرد که "این هم دومین جمله ام!" این را هم در دلش گفت. کمی این طرف و آن طرف را گشت و به جایی رسید که شبیه به یک هتل مجلل بود. نزدیک رفت. صداهایی می آمد و از اینکه احتمالا افراد رستگار دیگری را خواهد دید خوشحال بود. با خودش گفت :"باید بدانم اینجا چه خبر است." و با خود عهد کرد که دیگر جملاتش را نشمارد! در نیمه باز بود. وارد شد. بر خلاف انتظارش در آنجا کسی نبود؛ اما هنوز صداهای ناواضحی از طبقات بالا می آمد. کمی جلوتر از چیزی شبیه پلکان بالا رفت. ناگهان چیزی دید که احساس کرد الان نباید اینجا باشد و بهتر است برگردد! به محض اینکه برگشت و از آن پله ها پایین آمد خود را درمکانی متفاوت از جایی که قبلا دیده بود یافت! جمعیت زیادی آنجا بودند. صدها نفر شبیه به چیزی که بالا دیده بود این پایین در حال جشن و پایکوبی بودند. همه برهنه! بعضی ها هم مرد بودند و هم زن! بعضی دیگر ترکیبی از چند مرد و یک حیوان! تعداد زیادی هم مخلوطی نا همگون از یک زن و چند حیوان! و ... برای لحظه ای ترسید! به خودش گفت :" اینجا کجاست؟ من اینجا چه می کنم؟ نکند....... من هم...؟؟؟؟" از وقتی اولین جمله را گفته بود به خودش نگاه کرده بود؟ نه! سریع و آهسته به خودش نگاه کرد! نفس راحتی کشید. او خودش بود و معلوم بود که کیست! ترکیبی نبود! برهنه هم نبود! همان لباس بلندش را به تن داشت. محو تماشای خودش شده بود که احساس کرد دیگر صدایی نمی آید. به جمعیت نگاه کرد. همه آنها در حالی که لبخند می زدند به او نگاه می کردند. باز هم ترسید. هفت تایی از آنها که ترکیبی عجیب از هر چه تا به حال دیده بود بودند به سمت او آمدند. یکی از آنها با صدای زنانه زیبایی "سلام" کرد و دست او را گرفت. بر خلاف ظاهر زمختش دستانی لطیف داشت. او را همراه خود به اتاقی بردند و به او گفتند این هم اتاق تو! او پرسید:" اینجا کجاست؟ بهشت است؟ شما که هستید؟ شما چه هستید؟" آن موجود که صدایی زنانه داشت با تعجب به همراهانش نگاه کرد و گفت:" چه می گوید؟!" و با صدایی بلند خندید. رو به او کرد و گفت:" نمی فهمم چه می گویی؟ ما زبان تو را نمی فهمیم! تازه وارد!" و به طرف خروجی راه افتادند. او با صدایی بلند و با تعجب گفت:" چی؟! اما من می فهمم شما چه می گویید! چطور ممکن است ...؟!" یکی از آنها برگشت و با لحنی تند و مردانه گفت" موجود احمق! چه می گویی؟!" ناگهان صدایش گرفت و زنانه شد:" ما زبان تو را نمی فهمیم! نمی فهمیم!" و لبخندی همراه با خشم نشان داد و رفت. گیج شده بود. احساس کرد مغزش به خوابی عمیق نیاز دارد و اما چشمانش نه. سر حال بود، اما نمی توانست چشمانش را باز نگه دارد. به روی تخت افتاد و خوابید. در خواب دید که در جایی آشنا راه می رود. درختان سرسبز افرا، گل های یاسمن، و درختان نارنج. کمی هم بلوط و گردو! به همراه چند درخت پهن برگ و کاکتوس های بزرگ! کمی فکر کرد! اینها با هم هیچ تناسبی نداشتند و همین او را متعجب ساخته بود. "شاید اینجا بهشت است!" راه افتاد. ناگهان به همان هتل رسید. باز هم تعجب کرد! و اینبار بیشتر از قبل. بیرون هتل شبیه به همان چیزی بود که قبلا داخل آن دیده بود! وارد که شد تمام نمای بیرونی هتل را داخل آن دید! شلوغ بود اما از آن موجودات عجیب خبری نبود! اینبار ظاهرا انسان هایی بودند که چهره های همه آنها زیبا بود و لباس هایی بلند به تن داشتند و بدنشان معلوم نبود. به طرف او آمدند. شش نفری که چهره دو نفرشان زنانه بود و بقیه مردانه. یکی از آنها که چهره ای مردانه داشت با صدای خشنش چیزی به او گفت که او متوجه اش نشد و نفهمید چه می گوید! "چه اتفاقی افتاده است! انگار زبان آنها را نمی فهمم!" و آهسته گفت:"از جان من چه می خواهید آشغال ها! شما دیگر که هستید! (صدایش گرفت و ادامه داد:) حالم از شما به هم می خورد! شما را می کشم!!" که ناگهان یکی از مردها با صدای خش دارش فریادی کشید و با مشت به صورت او کوبید! و او به روی تخت پرت شد. انگار به آنها برخورده بود!! "عجب! آنها فهمیدند من چه گفتم!" دستش را گرفتند و او را با خود به اتاقی بردند. اتاق پر نوری بود. وارد که شد، ترس تمام وجودش را فرا گرفت. اتاق پر بود از همان موجودات عجیبی که در ابتدا دیده بود! همه شبیه به هم! کریه! نیمی انسان و نیمی حیواناتی که تا کنون ندیده بود! فریادی کشید. آنها هم فریادی زدند که مخلوطی بود از صدای زن و مرد و حیوان! سرش گیج می رفت. کمی دور خودش چرخید. در ورودی را پیدا نمی کرد. ناگهان خشکش زد. اینجا، همه چیز تکرار شده بود. آنها هم با او می چرخیدند. احساس بوی تعفن کرد. خیلی نزدیک. تحملش تمام شد و به یکی از آنها حمله کرد، آنها هم به سمت او هجوم آوردند. هر کدام از یک طرف. بعضی ها هم دور می شدند. ناگهان با یکی از آن موجودات کریه برخورد کرد و به زمین افتاد. آن هم همینطور. گریه اش گرفته بود. اطراف خود را نگاه کرد. اینجا، این اتاق، اتاق دوم، پر بود از آینه. اینجا سالن آینه بود. جرات نمی کرد به خودش نگاه کند؛ و کرد. باورش نمی شد! احساس تهوع داشت. همه آنهایی که اینجا دیده بود خود او بودند. تصاویر خودش. نشست. می لرزید. احساس کرد که چشمانش خسته است، اما مغزش نه. باید می خوابید. و خوابید. خواب دید، در همان اتاق اول است. از آینه ها خبری نبود. فورا به خود نگاه کرد، خودش بود. با همان لباس بلندش. در اتاق باز شد. همان هفت موجود عجیب بودند. آنها آمدند تا شاید او را به اتاق دیگری ببرند. هنوز پنج اتاق دیگر باقیست.......... *** ایام به کام.
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 5:12 توسط قاصدک|
|
|
رها رها رها ....
|
|
نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل، چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من. ز من هر آنکه او دور چو دل به سینه نزدیک، به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من. نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی که تر کنم گلویی به یاد آشنا من ستاره ها نهفته در آسمان ابری دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من. |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 15:28 توسط قاصدک|
|
|
مرد بی خاطره
|
|
در افکار خودم با صدها سوال بی جواب گم شده ام. ساعت حدود یازده ظهر بود. هوا هنوز آنقدرها گرم نشده بود و اما برای من همین گرما هم طاقت فرسا بود. سیگارم را از جیبم بیرون آوردم و با نفرت به میان دو لبم چسباندم و با نفرتی بیشتر آتشش کردم. دیگر به پل سیاه رسیده بودم و داشتم از آن بالا می رفتم. کارون بیچاره هم خشک تر و بی آب تر از هر سال زیر پایم بود. انگار دستی گلویش را فشرده باشد. بغضی داشت که نه می توانست فرویش دهد و نه بترکاندش. مانده میان راه. بی تکلیف. درست شبیه به من. داشتم به قوس بالایی پل نزدیک می شدم. نفسم بند آمده بود اما همچنان دود سفید سیگارم را تا ته حلقم فرو می کردم و با نفرتی داغ بیرونش می دادم. به میانه پل که رسیدم ایستادم تا نفسی تازه کنم. پل داشت می لرزید و با عبور هر ماشین بیشتر می لرزید. هر چه ماشین بزرگتر، لرزش پل بیشتر. شاید هم این پل به حال سیاه من و کارون نگاه می زد و می لرزید؛ شاید هم می خندید. نمی دانم. به کارون نگاه کردم. هر چه به ذهنم فشار می آورم هیچ خاطره ای را نمی یابم. نه خاطره های سپیدم و نه آن سیاه ها را. همه خاطراتم نصفه هستند. حتی کارون پر آب را هم درست به یاد نمی آورم. باز هم تمرکز می کنم تا خاطره ای را به طور کامل ببینم. اما هیچ. همه چیز وسط کار که می رسد تمام می شود. سفید می شود. خسته شدم. ذهنم دیگر همراهی نمی کند. نگاهی به سمت چپ می کنم. باید پل را پایین بروم. نگاهی به سمت راست؛ شاید اگر برگردم خاطرات نصفه ام را کامل کنم. اما مجبور بودم بروم. از سمت دیگر پل سیاه به دل شهر سرازیر می شوم. همین جا مسیرم را از کارون جدا می کنم و به راه خاطرات نصفه خود ادامه می دهم. *** |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 0:53 توسط قاصدک|
|
|
نمی دهی مجالی ...
|
|
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
که شبی نخفته باشی به درازنای سالی غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 23:18 توسط قاصدک|
|
|
خاک داغ
|
|
سلام. با نهایت تاسف، درگذشت مادر استاد محمد رضا شجریان را به ایشان و خانواده محترمشان تسلیت عرض می نمایم. (لینک خبر) *** *خاکِ داغ* اواسط هفته بود. با این حال باید می رفتم. بد جور بی تاب شده بودم. ساعت دو یا سه بود نمی دانم، اما وسط ظهر بود و از شدت گرمای طاقت فرسای ظهر اهواز حالم رو به خرابی گذاشته بود. تصمیم گرفتم نوشیدنی خنکی بخورم. به چارشیر که رسیدم پیاده شدم و از دکه ای یک پپسی گرفتم؛ به شرط تگری بودن برایم بازش کرد، خوب بود. تا نیمه های بطری را سرکشیدم و نفسم را تازه کردم. نگاهم به آسفالت داغ خیابان افتاد که سرهای نوشابه را در خود جا داده بود. انگار مجبور بود همه آنها را تحمل کند. با رد شدن هر ماشین تشتک ها بیشتر در پوست داغ و نرم آسفالت فرو می رفتند. وقتی یادم به داغی زمین می افتاد برای رفتن بی تاب تر می شدم. راه افتادم. قطرات عرق مسیر پیشانی تا لبم را با سرعتی مضاعف طی می کردند و شوری خود را بیشتر به رخم می کشیدند. دیگر رسیده بودم. نه از گل فروش ها خبری بود و نه از قران خوان ها. فقط من بودم. وارد که شدم دیدم در سمت چپ و راستِ ورودی، همه پرچم ها به یک سمت نگاه می کنند و با شهامت در حرکتند. تا به حال این نظم توجهم را جلب نکرده بود. انگار داشتند رژه می رفتند. سلامی کردم و رد شدم. از دور به جایی که باید می رفتم نگاه می کردم. دو سه نفری که مشغول کار بودند با تعجب نگاهم کردند. رسیدم. پیاده که شدم باد مثل سیلی به صورتم می کوبید و می سوزاند. با عجله راه افتادم به سمت آن دو. وقتی بالای سرشان رسیدم حس می کردم از زمین آتش بیرون می زند. گرمای هوا نبود که می سوزاند، این زمین بود که شعله می کشید. نشستم.کسی نبود که سنگ ها را بشوید. دستم را به روی سنگ چسباندم. داغ بود. داغِ داغ. اینجا، دل زمین پر بود از حرف های ناگفته. پر بود از آدم هایی که به زور در خود جا داده بود. کنار هم خوابیده، همه منتظر، پر از حرف، بی هیچ حرفی، تنها با چند خطی نوشته بر روی سنگ ها. که انگار درد مشترک همه آنها با آن خاک داغ بود. داغ تر می شدم. آرام تر از قبل. دیگر نمی دانستم شوریِ قطرات عرق صورتم را مزه مزه می کنم یا اشکم را. *** ایام به کام. |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 3:0 توسط قاصدک|
|
|
آفتاب نیمه شب.
|
|
سلام. *** *آفتاب نیمه شب* آن شب یک شب عادی و سرد بود. شاید نیم ساعتی می شد که در امتداد خیابان راه می رفتم و منتظر رد شدن یک وسیله نقلیه بودم. ساعت از یازده گذشته بود. سعی می کردم با حرارت نفسم دستانم را گرم کنم، اما نمی دانستم چرا این دفعه، آسمان را نگاه می کردم و نه جلوی پای خودم را. شاید چون زیباتر از همیشه بود، پر از ستاره، اما ستاره هایی که به علت وجود مه به سختی می شد آنها را از هم تمیز داد. تصویر جالبی بود، مثل وقتی که چشمانت خیس خیس است و به ستاره ای نگاه می کنی. سنگینی کیفی که همراه داشتم دیگر غیر قابل تحمل بود. خسته شده بودم. ایستادم. کمی جلوتر آتشی کم رمق روشن بود و پسر بچه ای که چیزهایی در دست داشت آنجا ایستاده بود. نزدیک رفتم. پسرک سلام کرد و گفت: « بفرما آقا! بیا خودتو گرم کن، یه فالم از من بخر! سیصد تومن ناقابل! » پسرک فال حافظ می فروخت. کنار آتش ایستادم. گفت: «فال نمی خوای؟». گفتم: « نه، برو به اونا بفروش. » و با سر و چشمم به افرادی که کنار ماشین های مدل بالایشان در طرف دیگر خیابان ایستاده بودند و در حال خوردن چیزهایی بودند اشاره کردم. پسرک گفت: « هه! سراغشون رفتم، گداها یکی دوتا خریدن! اما کلی هم سر به سرم گذاشتن! » و زیر لب فحشی داد! خنده ام گرفت، گفتم: « خوب دیگه! بازم خوبه که خریدن! ». گفت: « عیب نداره! خدای ما هم بزرگه! » گفتم: « هه! آره! ». پسرک گفت: «نمی خری؟!» گفتم نه! این نیمه شب سرد مه آلود زمستانی عصبیم کرده بود! داشتم سیگارم را با آتش پسرک روشن می کردم که نور بدشکلی از دور پیدا شد. یک چراغ کم نور و یکی پر نور! یکی بالا، یکی پائین! با سرعت کیفم را بلند کردم و کمی جلوتر ایستادم. نزدیک شد، چراغ زد، من هم دست تکان دادم. به من که رسید ایستاد. یک پیکان بود. از سر و صدای ماشین و وضع ظاهریش معلوم بود که حدود چهل سالی عمر دارد! راننده هم وضعش بهتر از ماشینش نبود، مردی میانسال با چهره ای تکیده و بسیار خشن و ترسناک! خاکستر سیگارش تقریبا دو سه سانتی شده بود! سبیل های پرپشت و خاکستری رنگی داشت که زرد رنگ شدن وسط آنها از دود بازی های چندین و چند ساله مرد حکایت می کرد! از اینکه مجبور بودم با این ماشین به مقصد بروم ناراحت بودم. اما چاره ای نبود. سوار شدم. در همین حال راننده پیاده شد و به سمت آن پسر رفت. فالی خرید و یک پانصد تومانی قرمز در جیب پسرک گذاشت. آمد و سوار شد و فال را نگاهی کرد و بدون اینکه بخواند در جلوی فرمان قرار داد. راه افتاد. صدای پسر را از دور شنیدم که گفت: « دمت گرم عمو .... ». راننده پرسید: «کجا میری؟» گفتم: « دربس که کار می کنی؟ » گفت: « چرا که نه؟!» مسیر را به راننده گفتم. ساکت بود. من هم حرفی نمی زدم و سرگرم بازی کردن با سیگار خاموشم بودم که سیگار از دستم رها شد و به کف ماشین افتاد. دست کشیدم اما پیدایش نکردم. راننده چراغ بالای سرش را روشن کرد. تشکری کردم و سیگارم را دیدم. ناگهان چیزی توجهم را جلب کرد. پشت دنده ماشین تعداد زیادی کاغذ وجود داشت. خیلی زیاد... در همین حال صدایی از بیرون شنیدم. راننده ترمز کرد. نگاهش کردم، به پشت اشاره کرد و گفت: «سربازه، دیروقتم هست، گفتم سوارش کنیم.» وچراغ را خاموش کرد. من هم با اینکه به یاد دربست کردن ماشین افتادم، اعتراضی نکردم! سرباز سوار شد و سلامی کرد و در صندلی عقب آرام گرفت. حدود ده دقیقه بعد از راننده پرسیدم: «ببخشید، این کاغذها چیه این زیر گذاشتی؟» خنده ای کرد و می خواست حرفی بزند که سرباز گفت: «ممنون. نگهدار، پیاده میشم». پیاده شد و هرقدر که اصرار کرد راننده کرایه را از او نگرفت. سرباز تشکر کرد و رفت. وقتی راه افتادیم باز هم از راننده سوال کردم: « این کاغذها...» راننده باز هم خنده ای کرد و گفت: «اینا فاله! فال حافظ!» و از جلوی فرمان ماشین فالی را که از پسرک خریده بود به آن کاغذها اضافه کرد. گیج شده بودم. گفتم: « ببخشید! یعنی اینا همش فال حافظه؟! این همه فال روخریدی و خوندی؟!». گفت: « آره همش فاله! فال حافظ. همه رو خریدم اما همه رو نخوندم!» با تعجب گفتم: « حتما خیلی به فال حافظ علاقه داری؟!» گفت: « شاید! شاید داشته باشم اما .... » ادامه نداد. سری تکان داد و سیگاری روشن کرد. گفتم: « امکانش هست برام بگی چرا می خری؟ » کمی مکث کرد و گفت: « اون جایی که شما سوار شدی، یه پسری ایستاده بود، یادته که؟ بعضی از شبها می بینمش. تا نیمه های شب کار می کنه. فال می فروشه. هر وقت که می بینمش یه فال ازش می خرم تا یه کمکی بهش بکنم. هر چند ما هم چیزی نداریم اما دلم نمیاد آخر شبها دست خالی بره خونه. خود من هم زمانی بچه بودم و فال می فروختم و ...» خاکستر سیگارش روی لباسش ریخته بود. با اینکه تاریک بود اما خیسی چشمانش را می دیدم. به فال ها اشاره کرد و آهسته گفت: «یکی بردار!» بی اراده یکی برداشتم. گفت: «بخونش» و چراغ بالای سرش را روشن کرد. برایش خواندم. صدای اشک ریختنش را می شنیدم. چراغ بالای سرش را خاموش کردم. کنار این مرد احساس عجیبی داشتم. جرات نمی کردم به چهره اش نگاه کنم. چشمانم تحمل دیدن آن همه گرما و نور را نداشت. دیگر سرما نبود. دیگر چهره مرد ترسناک نبود. دیگر ستاره هایی که در آسمان می درخشیدند دیده نمی شدند. آن نیمه شب عجیب و گرم را هرگز فراموش نکردم ... . *** فکر این داستان از خاطره ای که دوستم برایم گفت گرفته شد.
ایام به کام. |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 3:57 توسط قاصدک|
|
|
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی ...
|
|
سلام. مدتهاست که
ننوشتم. اما این دلیلی بر رفتنم نیست. هنوز هستم ...
*** به آرامی
آغاز به مردن میکنی اگر
سفر نکنی، اگر
چیزی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش
ندهی، اگر از خودت قدردانی
نکنی.
به آرامی
آغاز به مردن میکنی زمانیکه خودباوری را در خودت
بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی
آغاز به مردن میکنی اگر
برده عادات خود شوی، اگر
همیشه از یک راه تکراری بروی ... اگر روزمرگی را تغییر
ندهی، اگر رنگهای متفاوت به تن
نکنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت
نکنی.
تو به
آرامی آغاز به مردن میکنی اگر
از شور و حرارت، از
احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا
میدارند و ضربان قلبت را تندتر
میکنند، دوری کنی
...
تو به
آرامی آغاز به مردن میکنی اگر
هنگامیکه با شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض
نکنی، اگر
برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی، اگر ورای رویاها
نروی، اگر به خودت اجازه
ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگیت ورای مصلحت
اندیشی بروی.
امروز
زندگی کن! امروز مخاطره
کن!
امروز کاری بکن!
نگذار که به آرامی بمیری ... شادی را فراموش نکن! *** ایام به کام. |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 22:53 توسط قاصدک|
|
|
عسل، آتش، آن ....
|
|
سلام.
بعد از ماه ها نوشتن کمی سخت است. مانند گشودن دری قدیمی و یا کتابی فرسوده، تمام نفست را پر از خاک می کند. اما لذت بخش است.... به امتحانش می ارزد، شاید. شب شراب خرابم کند به بیداری و گر به روز حکایت برم به خواب رود *** عسل، آتش، آن .... عسل. عسل... دختری بود، ابتدا اسمش عسل نبود. پروانه بود، یا چیزی شبیه این... یادم نیست! کسی را دوست نداشت، یعنی می گفت ندارد، اما خیلی ها دوستش داشتند. او هم می دانست ولی قبول نداشت. می خواست کسی دوستش داشته باشد که کسی باشد. شاید خیلی از آنها بودند اما برای او نه! "آن" موضوع را فهمیده بود! به هر حال. همان زمانی که دختر اسمش عسل نبود، و فکر کنم پروانه بود، "آن" وارد زندگیش شد. دختر اسمش را نمی دانست، اما فکر می کرد اسمش اسم زیبایی باشد. مدت ها گذشت، دختر کم کم به صدای "آن" عادت کرد، شاید هم دوستش داشت. "آن" نقاب داشت، اما دختر نمی دانست. اگر هم می دانست "آن" نقابش را بر نمی داشت. نقابش زیبا بود. نقابی بر همه وجودش. دختر کم کم به "آن" نزدیک می شد. مدت ها گذشت. دختر هرچه نزدیکتر می شد بیشتر درون نقاب را می دید! درونش آتش بود. دختر ترسید، عقب رفت، اما... آتش، یا هر چیزی که در "آن" بود - در پشت نقابش - به دختر هم سرایت کرد. "آن" دستور داشت که دستوری را زیر پا بگذارد! دختر باید با "آن" یکی می شد... دختر رفت. اما آتش همچنان می سوزاند. "آن" غافلگیر شد! حس می کرد آتش دیگر در نقابش جانی ندارد! باید کاری می کرد. اما نشد! آیا شکست خورده بود؟! اما او دستور داشت! ... آتش کم کم تمام وجود دختر را گرفت! اما هر چه می گذشت آتش درون نقاب "آن" کم سو تر و کم سو تر می شد. دختر برگشت. پر از آتش! داغ داغ! می سوزاند. هر چه بود را می سوزاند! "آن" از دختر ترسید. می خواست فرار کند! اما ماموریتش چه می شود؟! آخرین راه را امتحان کرد، نقابش را کنار زد. می خواست آتش پشت نقابش با تمام قدرت بر داغی دختر غلبه کند! آخر جنس داغی دختر مثل مال "آن" نبود! نقابش را که کنار زد، یخ کرد! سردش شد! از تعجب بود یا ترس؟! نمی دانست. دختر نزدیک شده بود، فرق کرده بود! زمزمه های دختر در گوشش بود. نفس دختر به صورتش می خورد و این داشت آتشش می زد! نمی توانست باور کند که دارد از آتش دختر می سوزد. این شکست بود! حالا اسم دختر عسل شده بود. دیگر پروانه نبود. عسل بود. عسل. "آن" احساس ضعف می کرد، می خواست بماند، اما باید می رفت! برای مجازات خودش! "آن" در ماموریتش شکست خورده بود! آتش عسل خاموش نمی شد! با این حال این آتشی نبود که باید باشد! اصلا آتش نبود! نمی دانم! اما داغ بود، خیلی داغ تر از آتش.... "آن" باید می رفت. دور می شد، شاید هم فرار!... هم خوشحالی، هم درماندگی! هم ترس، هم شوق! آتشش زده بود! دختر، عسل، "شیطان" را عاشق کرده بود.... *** ایام به کام.... |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 4:30 توسط قاصدک|
|
|
مرثیه ای برای یک رویا...
|
|
سلام.
نه از آوازها خبری هست و نه از آن امتداد پر از رنگ زندگی، مگر آن صدای همیشگی.... *** رویاهایم را مرور می کنم و بدون اینکه به نبودن فکر کنم بودنم را هدر می دهم. آن زمان ها را به یاد می آورم که به شوق آینده های رنگی آوازها را از بر می کردم. رویاهایم را که مرور می کنم تصویری گنگ و زشت، گاهی هم زیبا، می بینم اما هرگز نمی دانم کجاست. آن همه گفتن و آن همه نشنیدن. آن همه دویدن و هرگز نرسیدن. آن همه رفتن و هرگز نیامدن. شاید رویاهای بچگی ام آنقدر محو شده که همه چیز در آنها سایه است. همان سایه های دروغ گوی همیشگی. نمی دانم؛ شاید هم این مرثیه ایست برای رویاهای بچگی ام. اما ای کاش آن گفتن ها، آن دویدن ها و آن رفتن ها به یادم نمی ماند. این مرثیه پر است از تکرارها، دوباره ها و چندباره ها، که هر بار خواندن کلاغ ها را آواز می دانستم. اما کلاغ ها آواز نمی خواندند. آنها هم مرثیه ای سر داده بودند شاید برای یک رویا... در سوگ کدام رویا می خواندند، نمی دانم. چشمانم را می بندم... به دنبال رویای بی انتها و سفید... رویای بدون سایه... رویایی بدون "سوگ آواز" کلاغ ها و... بدون خواندن مرثیه ای برای یک رویا... شاید. *** ایام به کام. |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 3:33 توسط قاصدک|
|
|
صفحه نخست به من ایمیل بزن آرشيو |
| درباره وبلاگ |
زندگی...زندگی...زندگی....باید کمی فکر کنم....
وای بر من ..همچنان میسوزد این آتش...آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان. وانچه دارد منظر و ایوان. |
| نوشته های قبلي |
|
تیر 1388 اسفند 1387 تیر 1387 خرداد 1387 آبان 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 دی 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|