تبليغاتX
زندگی من...
زندگی من...
فقط یک راه حل: نوشتن و نوشتن و نوشتن...

کلک خیال انگیز
سلام.

چند روزی نتونستم آپلود کنم، آخه سرم حسابی شلوغ بود.

چند وقت پیش یکی از خواننده های این وبلاگ بهم می گفت اینکه می نویسی دارم سیگار میکشم و به شجریان گوش میدم برای بار اول جالبه، بار دوم بد نیست اما دفعات بعد دیگه حوصله خواننده رو سر میبره!

منم گفتم ای بابا! اولا من دوست دارم حالتی که در موقع نوشتن دارم رو بگم، دوما این یه جورایی مثل "تخلص" یه شاعر یا هر کس دیگه ایه.

در هر صورت من الان که دارم مینویسم یه کوه از ته سیگار جلوی چشممه و البته صدای شجریان هم مثل همیشه جاری. 

ایندفعه حالم اصلا خوب نیست، در واقع حسابی حالم گرفته ست.

حالا میگم چرا.

نمیدونم خبر دارین یا نه، اما قراره شجریان با گروهش روزهای ۸و۹و۱۱و۱۲ آذر توی تالار وزارت کشور تهران کنسرت بده. این خبر همه اهالی موسیقی رو متعجب کرد، آخه استاد گفته بود دیگه تو ایران کنسرت نمیده.

پیش فروش بلیط کنسرت از روز ۴شنبه ۲۳آبان از طریق سایت دل آواز شروع شد که البته من نتونستم تهیه کنم. واسه همین دیروز(۱شنبه) رفتم یه جایی که گفته میشد بلیط می فروشه.

باورتون نمیشه اما نزدیک به ۱۰ ساعت تو صف بودم، صفی که حدود هزار نفر آدم توش ایستاده بود!

اما بازم بلیط گیرم نیومد! مثل ۲ سال پیش! که شجریان پس از سالها در ایران کنسرت داد اونم به عنوان کمک به زلزله زده های بم.

پیش خودم گفتم اگه استاد رو ببینم بهش میگم :

استاد! تو که می دونی ماها چجوری هستیم. تو که می دونی ما میمیریم واسه یه کاست از آهنگ هات. پس کجایی آخه؟ اما بالاخره اومدی:

                از در درآمدی و من از خود به در شدم  

                  گویی کزین جهان به جهان دگر شدم

اما.... حالا هم که اومدی، اینجوری آخه؟! منی که بلیط گیرم نیومده آخه باید به کی بگم؟ هیچکس جواب گو نیست. نمیدونم اما شاید این کنسرت ها مال ازمابهترونه! آره دیگه اونایی که بلیط ۱۵۰۰۰ تومنی رو ۱۰۰هزار تومن میخرن ازمابهترونن دیگه! همینه که تو کنسرت های اخیرت همه آدما خوش تیپ و خوش لباس و مسلما پولدارن!!

اما به خدا منم اگه قرار باشه این کنسرت رو از دست بدم حتما میرم دنبال بلیط بازار سیاه!

آخه تو کنسرت هات تک و توک آدمای معمولی هم نشستن!

اما شما بگین مگه میشه آدم وقتی فقط یک قدم تا یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیش فاصله داره هر کاری برای رسیدن به اون نکنه؟

من که حداکثر تلاشمو میکنم.

بعضیا میگن آخه آدم مشنگ! مگه چیه که اینهمه واسش بال بال میزنی؟!

منم در جوابشون میگم:

                   هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

                  نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

ببخشید که ایندفعه نوع نوشته هام عوض شد. اما اینجا خوبیش همینه دیگه!

برام دعا کنید!....ممنون.

می بینمتون....

2 نوشته شده در   دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 18:46  توسط قاصدک| 
در میان سکوتی بلند....
سلام.

من ایندفعه تو یه وضعیت دیگه ای هستم! نه از سیگار خبری هست و نه از صدای شجریان!

مثل بچه های خوب نشستم!!! البته دلیلش اینه که تو خونه نیستم....سر کارم! ساعت ۱۰ شبه!!

بگذریم....

این عنوانی که انتخاب کردم اسم یک کتابه از یه شاعر بنام "نعیم موسوی" . البته مرحوم نعیم موسوی.

میخواستم تو این نوشته مطالبی رو مثل قبل بنویسم که ترجیح دادم یکی دو تا شعر از این شاعر براتون بذارم...آخه کتاب مجموعه اشعارش اگه موجود باشه بسیار کمه....حالا آشنایی من با اون خدابیامرز، بماند....

تکه هایی از شعرها رو انتخاب کردم:

" خبر دارم

که عشق

عقیق می شود

در لهیب شعله این زخم

اما چرا....

این سینه ی زیبا

                نمی رَهَد از گریه! "

     ******

" به من بگو

کدام سپیده می تواند

همسنگ سپیدیِ دلی باشد

که میانِ دو نیلوفر آبی

                تنهاییِ خویش را

                         به تماشا میگذارد؟"

    *****

" بخوابان دنیا را

بر شانه ای کوچکتر!

که آدمی

از نَفَس هایش

نیزه میخورد و

                بی عنوان

در میان سکوتی بلند، 

                        می میرد!"

می بینمتون...

2 نوشته شده در   سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 21:4  توسط قاصدک| 
وای بر ما که به غفلت گذرانیم....
سلام...

باز هم: 

در حالی که زمزمه شجریان که گه گاهی به فریاد تبدیل میشه توی گوشمه دارم می نویسم....

دود سیگاری هم که به لب دارم حسابی نفس کشیدنو برام سخت کرده...

بگذریم....

هیچ حواستون هست که داریم به کجا میریم...

این زندگی سر سخت پلشت بی معرفت مارو به کجا میبره؟

این همه نا امیدی تو این سن برای ما فاجعه ست.

با بقیه ش میخایم چکار کنیم....

یادمه یه روز یه نفر بهم گفت سعی کن خوب زندگی کنی...در جوابش گفتم :

نه!...باید بد زندگی نکرد...وگرنه اصل زندگی خودش خوبه....

اما حالا به حرف خودم شک کردم... تو این شرایط، زندگی اصلنم خوب نیست...

یه اتفاق بده... یه اتفاق اجباری...

ما همگی محکومیم به کوچ.... یه "کوچ اجباری"... به کجا نمی دونم....

اما :

از اين سموم که بر طرف بوستان بگذشت ... عجب که رنگ گلی ماند و عطر نسترنی 

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند ... چنين عزيز نگينی به دست اهرمنی

  ---------------------------------------------------------------------

آهای....ای گُل!

مرا در این زندگی به زیبایی چشم ربای دل فریب تو امیدی نیست.

آآآی ... ای گُل!

ای که در این بهار پژمردی.....

با پائیز چه خواهی کرد؟

اما...اما...

..............    تو نمی دانی...

نمی دانی که این تن درد آلود غمگین  

خسته تر،

                پیر تر

                      و ندار تر  از همیشه، بهار را -  آن بهار نا میمون دروغی -

برای دیدن تو  

انتظار می کشد.....

           ---------------------------------------------------------------

یک داستان کوتاه دیگه:

من، در راه

   " صبح زود بود. از آن روز چیزی به خاطر ندارم. روز بعد هنگام رفتن به مدرسه مادرم تا دم در، من و پدرم را همراهی کرد و ما رفتیم... فردا وقتی می خواستم به دانشگاه برم اما پدرم خواب بود، انتظار کشیدن مادرم آزارم میداد.

در راه رفتن به دانشگاه اون دختر رو دیدم، از آشنایی با اون راضیم...

وقتی از سر کارم به خونه اومدم زنم رو دیدم که با بچه ها سر گرم بود....یاد مادرم افتادم...

اما چاره ای نیست....

فردا صبح باید پسرم رو به مدرسه میبردم

من هم باید می خوابیدم....

گریزی نیست................ "

می بینمتون....

 

2 نوشته شده در   چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 1:37  توسط قاصدک| 
داستان کوتاه
سلام

دو تا داستان کوتاه به ذهنم رسیده که می نویسم....البته برای اون که میخواد بخونه...

افسوس

همه بالای سرش بودن....اشک در چشمان همه دیده می شد. بیمارستان خیلی خلوت بود.

پدر( با فریاد) : آآآآآه...پسر....چرا اینکارو کردی....چرا به حرفم گوش ندادی...احمق....

پدر(با خنده) : اما بازم خدا رو شکر....به خیر گذشت....ماشینت از بین رفت اما خودت زیاد صدمه ندیدی...

پدر (با بغض) : آخه عزیزم....مگه من چند تا پسر دارم...مگه بهت نگفتم به این سفر نرو....

مادر همچنان اشک میریخت و به تخت بیمارستان خیره شده بود....چیزهایی رو که میدید نمی تونست باور کنه....

پدر(با گریه) : از بچگی همش باید مواظبت می بودم.... بابا من به تو دل بستم...امید منو نا امید نکن...

صدای هق هق مادر بلند تر شد... بقیه هم گریه می کردن.... خواهر با گوشه چادر سیاهش صورت خستۀ مادرشو تمیز کرد....

مادر پیش خودش فکر کرد:

 "  اگه پسرم هفته پیش توی اون تصادف لعنتی زنده مونده بود الان شوهرم روی تخت  بیمارستان روانی بستری نبود......"

  ------------------------------------------------------------------

بازجو

افسر بازجویی به متهم نگاه کرد.... به اون گفت : ببین پسر، من اصلا دوست ندارم به تو آسیبی برسونم، یعنی نمیتونم اینکارو بکنم...خواهش می کنم خودت همه چیزو بگو....

پسر سکوت کرد.....

باز هم بازجو حرفشو تکرار کرد: ببین عزیزم من نمی تونم که به زور متوصل بشم...من اصلا اهل این چیزا نیستم...خودت همه چیزو بگو وگر نه من مواخذه میشم...

اما بازم سکوت..... افسر بازجو سیگاری روشن کرد و روی صندلی نشست.... کمی فکر کرد...بدهکاریها و بد بختیهای زندگیش خستش کرده بود...تو این فکرها بود که متوجه شد بند کفشش باز شده...خم شد و اونو بست...بازم به متهم همون چیزها رو گفت.....اما بازم سکوت.....کمی راه رفت... دوباره دید که بند کفشش باز شده....خم شد و بستش....یه سیگار دیگه روشن کرد....باز هم گفت، اما جوابی نشنید...کلافه شده بود....راه میرفت....باز هم بند کفشش باز شده بود .... نگاهی به بند کفش انداخت و با عصبانیت خم شد که اونو ببنده ..محکم گرفتش و به طرفین کشید...یه دفعه بند کفشش پاره شد...

داد زد: ...اااه مردشوره این کفشو ببرن...گند بزنه به این زندگی... لعنتی...لعنتیه آشغال....

به طرف پسر رفت و با تمام قدرت به صورت اون ضربه زد...نگاهی به دست خود کرد، او دیگر می توانست بزند...

از درون اتاق بازجویی صدای ضجه های متهم می اومد و صدای فحاشی و مشت و لگد افسر بازجو.........

(داستان بازجو بر گرفته از کتابی از "عزیز نسین" است)

می بینمتون...

2 نوشته شده در   پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 2:21  توسط قاصدک| 
فریاد...
سلام

من تو همون وضعیت قبلیم هستم و یک کمی وضع فکریم بهتره.

بگذریم...

تا حالا شده بخوای فریاد بزنی...سر خودت فریاد بزنی...

این بلند ترین فریادیه که تا حالا زدی. قرار نیست کسی اونو بشنوه.

فقط خودت. خود خودت...

تنها فریادیه که تو می تونی احساس کسی که فریاد میکشه رو بدونی...

اما اگه هزار بارم این کار رو تکرار کنیم بازم کمه...

چون برای لحظه لحظۀ این زندگی باید فریاد کشید، هوار کشید...

باید اونقدر به در بکوبیم تا یکی بالاخره اون درو باز کنه....

مطمئن باشید جواب میده...باید جواب بده....باید با هم بکوبیم... اما...

ما جماعت خوابیم، جماعت خفته، مردم چُرتی...غافل غافل...

به قول زنده یاد فریدون مشیری:

" مشت می کوبم بر در.....پنجه می سایم بر پنجره ها.....من دچار خفقانم، خفقان!

من به تنگ آمده ام از همه چیز، بگذارید هواری بزنم:

                      - آی!

                      - با شما هستم! این درها را باز کنید....

من به دنبال فضائی می گردم:

                      لب بامی، سر کوهی، دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم.

آه! میخواهم فریاد بلندی بکشم      

که صدایش به شما هم برسد.....من هوارم را سر خواهم داد! چارۀ درد مرا باید این داد کند!

از شما خفتۀ چند....

چه کسی می آید با من فریاد کند؟ "

می بینمتون......

2 نوشته شده در   پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 0:15  توسط قاصدک| 
بی ریاترین پیام آور درماندگی...

سلام........

داره گریه ام میگیره! کلی نوشتم اما همش پاک شد! حالا از اول!:

این مطلب رو از کتاب "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" اثر نادر ابراهیمی ، نقل می کنم:

"... بخواب هلیا، دیر است. دود، دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچکس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچکس از خیابانِ خالیِ کنارِ پنجره ات نخواهد گذشت.چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟...

شب از من خالی ست هلیا.

هلیا بدان که من بسوی تو باز نخواهم گشت. تو بیدار می نشینی تا انتظار، پشیمانی بیافریند. بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد؛

 زیرا که نفرین، بی ریاترین پیام آور درماندگی ست....و دشنام، برای او برادری ست حقیر.

....بازگشت من به شهر بازگشت من به سوی تو نیست...

هلیا! میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد...

اینک انتظار، فرسایش زندگی ست. باران فرو خواهد ریخت و تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی. زمین ها گِل خواهد شد و تو در قلبِ یک انتظار خواهی پوسید....

افسوس هلیا که آن رَجعتِ دردناک من پایان یک پندار بود.....

                                                                       پایان هر پندار."

 ------------------------------------------------------------------------------------------

اما حالا خودم :

باز هم همون وضعیت همیشگی..... اما ایندفعه به سیگار، صدای شجریان و این کامپیوتر، یه لیوان آبجوی داخلی یا همون ماشعیر! هم اضافه شده که فقط یه جرعه از اون مونده....

                                     

دیشب با یه آدم جدید آشنا شدم. خیلی خوشحالم. میدونی چرا؟ چونکه آدم وقتی با یک فرد جدید آشنا میشه، دقیقا با یک دنیای متفاوت و کاملاً جدید روبرو میشه. 

درسته که آدما شبیه هم هستن، اما ما تو این دنیا به تعداد افراد روی زمین، تفکر داریم، هر فکر هم واسه خودش یه دنیایه متفاوته... .

آآی آدم جدید، فکر نکنی دهن لقّی کردما.!! آخه اینجا دقیقا توی مغز منه!

بگذریم.....

از این به بعد میخوام هرازگاهی اگه داستان کوتاه به ذهنم رسید، اینجا بنویسم....حتما نظرتونو راجع به این کار بگید...لطفا!

اینم اولین داستان:

 آخرین ایستگاه 

" پسرِ جوان، پر اضطراب و هیجان زده به نظر می رسید...... اولین ایستگاهی که به ذهنش رسیده بود رو انتخاب کرده بود... مدام به ساعتش نگاه می کرد....چند باری تا ابتدای پله های خروجی ایستگاه رفت، اما منصرف شد و برگشت.... بازم نگاهی به ساعت......موبایلش رو خاموش کرد... سعی می کرد از خط قرمز سکوی مترو رد نشه...منتظر بود...به نظر انتظار دردناکی میومد.... ایستگاه خیلی خلوت بود، اینجا می تونست کارشو انجام بده .... پسر به فکر فرو رفت:"پس کجایی، بیا...فقط الان میتونم که...."

چند لحظه بعد دختری وارد ایستگاه شد... نگاهی بینشان رد و بدل شد و دختر با حیایی دوست داشتنی، در آن نزدیکی ها آرام ایستاد.....

پسر به اطرافش نگاه کرد...چقدر خلوت بود... تنها آن دختر را می دید و چند نفر که با هم خوش بودند... لرزش درون ایستگاه نشان دهنده نزدیک شدن  لحظه ورود قطار بود.....فقط چند ثانیه دیگر وقت داشت...باید جلو می رفت....هفته ها با خودش کلنجار رفته بود...اما...حالا وقت تصمیم گرفتن بود...

فکر....فکر....فکر...........

بالاخره تصمیمش رو گرفت.............

حالا دربِ ورودی قطار جلوی او بود.... سوار شد....دختر هم همینطور.....

بیست دقیقه بعد، در آخرین ایستگاه، پسر و دختری که با هم در حال صحبت بودند از قطار مترو پیاده شدند....پسر ایستاد و نگاهی به قطار انداخت.... و با خود فکر میکرد....احتمالا پیروز شده بود...

او دیگر به فکر پرت کردن خود به زیر قطار و خودکشی در مترو نبود، او به شاخه گلی سرخ برای دخترک می اندیشید........ اینجا آخرین ایستگاه است، مملو از جمعیت ..... ."

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند ......... من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی ............ عشق داند که در این دایره سرگردانند.

می بینمتون...

2 نوشته شده در   شنبه هفتم آبان 1384ساعت 2:5  توسط قاصدک| 
زندگی، تکرار همیشه ها...اما...
سلام...

آه..بازم من...بازم من و این کامپیوتر و یه پاکت سیگار و یه لیوان چای و البته صدای شجریان....

همیشه فکر می کردم این آدمهایی که سنی ازشون گذشته اما هیچی ندارن، چه مال و اموال و چه کس و کار...چکار کردن، کجای کارشون ایراد داشته؟ بعد به خودم میگم خاک بر سرت! خاک توی سرت، ...که نه!، تو مغزت، تو فکرت... .این چیزا رو می بینی بازم داری اینطوری زندگی میکنی....

دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت......دستم نمی رسد که بگیرم عنان دوست

میدونی زندگی ماها شده یه تکرار، تکرار همیشه ها، چیزایی که همیشه هستن و اصلا اونا هستن که زندگیه مارو جهت میدن....اما شاید بهتره ما به اونا سمت و سو بدیم...

قضیه اینه که تو این زندگیه چند ساله ای که داریم، خیلی کارها میشه انجام داد.اما ما نمیدونیم....

فرض کن مثلا دانشگاه رفتن رو ازت بگیرن، خیابون گردی رو همینطور، بهت بگن تلویزیون نبین،اینترنت نیا و یا خیلی چیزای دیگه...

فکر کردی اونوقت باید چکار کنی... اصلا کاری به ذهنت می رسه؟

اما ...اما..... آخر همه چیز رفتنه...نمیگم مردن..رفتن و رفتن.. هیچ چیز بجز خدا جاودان نیست...

شایدم خدا وقتی کار دنیا تموم شد بره دنبال یه کار دیگه ای!! شاید بره بشه یکی از مخلوقات! بعدم دیگه نتونه خدا بشه...

میشه مثل اون غول و اون بچه! غوله می خواست بچه رو بخوره.گفت من خیلی قدرت جادویی دارم...ببین...و خودشو به شکل یه اژدها در آورد... بعد خواست بچهه رو بخوره، که بچهه گفت : آهای آقا غوله جادوگر! تو نمی تونی خودتو مثه همه چیز در بیاری...غول گفت میتونم...

بچه گفت اگه راست میگی شیر بشو...غوله شیر شد...گفت پلنگ بشو...غوله پلنگ شد...گفت مگس بشو...غوله مگس شد...اما....

یه دفعه بچهه با کتابش زد تو سر مگسه و اونو کشت!!!          

     

غوله بیچاره!خودش کرد که لعنت بر خودش باد!!!!

چی میشه اگه خدا هم گیر بیوفته!!!!!!باید باحال بشه...! استخفورولاه... سنگ نشم!!!

اما نهایت کلام....

بدون عشق نمیشه زندگی کرد...حالا هر عشقی باشه... هر چی معشوق زیباتر بهتر... اما به قول سعدی و صوت شجریان:

بی حسرت از جهان نرود هیچکس به در........ الا شهید عشق، به تیر از کمان دوست

اوه اوه...خفه شدم از دود سیگار....ما رفتیم....

اون مطلب "طناب" رو تو نوشته قبلیم از دست ندید...حیفه....اونجا که لینک داره...

می بینمتون...

2 نوشته شده در   چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 22:58  توسط قاصدک| 
سرای بی کسی...
                                         

سلام

الان ساعت ۱۱.۵ شبه و من نمیدونم که تا صبح چجوری باید سر کنم...

زندگی روزمره زشت سگی من دیگه داره حالمو بهم میزنه...اما بالاخره حریفش میشم...

هیچ میدونید بزرگترین دشمن ما آدما چیه؟

به نظر من "زمان". زمان بزرگترین دشمن ماهاست...البته اینکه بعضیا می گن وقت طلاست درسته...

مشکل هم همینه...بگذریم... .

راستی شجریان هنوزم داره میخونه.....!

کم کم حس میکنم نمیتونم درست نفس بکشم...چشمام درست نمیبیه...خلاصه اینکه هیچ جام درست کار نمیکنه!...سیگارم تموم شده...اینقدر هم گشاد شدم که حال ندارم برم تا سر کوچه یه پاکت جیتانس لایت بگیرم...

راستی طناب تو کی پاره میشه؟ اصلا طناب داری؟ اصلا فکر کردی به کجا وصلی...

یه فایل اینجا هست... دانلودش کن...نظرتم بگو.....ویروسم نداره...از سایت من تو یاهوست.

در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند....به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند...............کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

2 نوشته شده در   سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 23:41  توسط قاصدک| 
زندگی من...الان...
                         

                                      

 

این اولین مطلب منه...

بازم داره صبح میشه....اما من هنوزم بیدارم...بیدار تر از خیلی ها...

خسته شدم...خستۀ خسته...دود سیگار حسابی چشمامو میسوزونه.

صدای شجریان هم همش تو گوشمه...شاید این دفعه پنجم باشه که داره از اول میخونه....

امروز اصلا با کسی حرف نزدم...آخه کسیو ندیدم که باش حرف بزنم!

نمیدونم میخام راجع به چی بنویسم...اما باید بنویسم...مغزم پره از حرفایی که باید بهتون بگم...

مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ........کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی.....

2 نوشته شده در   سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 4:18  توسط قاصدک| 
 
صفحه نخست
به من ایمیل بزن
آرشيو
درباره وبلاگ
زندگی...زندگی...زندگی....باید کمی فکر کنم....
وای بر من ..همچنان میسوزد این آتش...آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان.
وانچه دارد منظر و ایوان.


نوشته های قبلي
تیر 1388
اسفند 1387
تیر 1387
خرداد 1387
آبان 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
دی 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پيوندها
استاد شجریان
  احمد شاملو
  علی حاتمی
  امرتات
  جورواجور
  نیلوفر
  زهرا...همش اوله
  نگار...سرزمین عجایب
  َ2تا سوگلی
  نا تمام ترین بهزاد
  مریم در جزر و مد
  عشق کجاست؟
  قاصدک سوته دل
  دست نوشته های یک عاشق
  افسانه پرنده همیشه آزاد
  بی خوابی
  مهرداد اردیبهشت
  تکه هایی از من
  حتي اگر بهار نيايد...
  الهه...زن روزهاي برفي
  کلاغی که هیچ وقت به خانه اش نرسید
  جامعه امروزی- امیر
  آخرین برگ- شیرین
  دلتنگی های یک کرم دندون
  حافظ نامه / رنگ دل
  چهره پنهان
  نازنین
  آشیانه شعر - ف.شیدا
 

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

ديجيتال کيوان

 
%%http://cheshmenoosh.persiangig.com/audio/dashtestani.wmat87.swf