![]() |
زندگی من... |
![]() |
| فقط یک راه حل: نوشتن و نوشتن و نوشتن... |
تا لحظه پايان انتظار براي آمدن بهار دلنشين سال 1385، #D# روز و #H# ساعت و #M# دقيقه و #S# ثانيه باقي مانده است.
|
انتظار.... خوب یا بد...
|
|
سلام.
نه از سیگار خبری هست نه از صدای شجریان و نه از هیچ چیز دیگه ای. حال هیچ کاری رو ندارم. هیچی. اصلا نمی دونم می خوام چی بنویسم. تا حالا شده حس کنی به یه شوک نیاز داری؟ مثلا یکی محکم بزنه توی گوش یا صورتت!! انتظار کشیدن خیلی بده یا خیلی خوب؟ من نمیدونم! اگه انتظار نباشه آدم برای چی زندگی می کنه؟ اگر هم همش بخوایم منتظر چیزی باشیم به کارهای روزمره و عادیمون نمیرسیم. اما باید باشه. دقت کن! همین الان که داری اینو می خونی حتما منتظر یه اتفاقی. هر چیزی میتونه باشه! مثلا یه امتحان، یه قرار، یه روز خاص، یه آدم خاص. اگه این نباشه من که نمی دونم باید چکار کرد. شاید این بی حالی من برای همینه. الان هیچ اتفاق خاصی قرار نیست تو زندگی من بیوفته. منتظر هیچی نیستم. منتظر هیچ کس نیستم. حتی نمی دونم امروز چندمه ماهه؟! حتی نمی دونم باید به کی تلفن بزنم. باید با کی برم بیرون یا به چی و کی امیدوار باشم. البته آدم های زیادی دور و برم هستن. از هر دو نوعش!! اما اینها بی فایده هستن. یعنی اینکه هیچ کدوم از این آدما اون چیزی نیستن که من دنبالشم. من اصلا نمی دونم دنبال چی هستم. دنبال کی هستم. راستی اگه تو جای من بودی چه کار می کردی؟؟؟ --------------------------------------------------------- یه داستان کوتاه دیگه: سکوت صدای زنگ تلفن میومد. مرد به زن جوان خیره شده بود. از چشمای اون می شد خشم و نفرت رو آشکارا دید. یک میز، دو تا صندلی، یک چاقو، یک تلفن، یک مرد و یک زن. هیچ چیز دیگه ای نبود. مرد با صدایی که مثل صدای ناگهانی یک صاعقه بود گفت: تو زندگی من رو به باد دادی. دیگه هیچی ندارم. چرا اون کار رو کردی؟ مگه من چی برات کم گذاشته بودم؟ من تو رو دوست داشتم. مگه تو من رو دوست نداشتی که این کار رو کردی؟ از زن هیچ جوابی نیومد. مرد به چشم های زن نگاه می کرد: تو باید تقاص پس بدی. تازه اولشه. مرد بغض کرده بود. باز هم زن جوابی نداد. با صدای مجدد زنگ تلفن مرد مشتش رو به روی میز کوبید. فریاد میزد. مثل دیوانه ها داد میزد. شاید دیوانه شده بود. به سمت زن حمله کرد. با دست به صورت زن زد. زن از صندلی به روی زمین افتاد. مرد با چشمهای وحشت زده خود به زن نگاه می کرد. زن باز هم چیزی نگفت. مرد با هراس چاقوی خونی خودش رو به روی میز پرت کرد. به سمت در رفت. نگاهی به بدن زن. خارج شد. یک میز، دو تا صندلی، یک چاقو، یک تلفن. صدای زنگ تلفن باز هم شنیده می شد. سکوت زن ساعت ها بود که آغاز شده بود. شاید مرد با این وضعیت بهتر می توانست حرف بزند، وضیعتی که فقط یک حنجره برای گفتن باشد، حتی اگر گوشی برای شنیدن نباشد..... *********** می بینمتون... |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 20:11 توسط قاصدک|
|
|
راستی چرا چنین است؟؟
|
|
سلام. وضعیت: قرمز! مثل همیشه! دیروز یه اتفاق جالب برام افتاد که باعث شد این مطلب رو بنویسم. امیدوارم تا انتها بخونی، چون خیلی مهمه. اول اون اتفاق رو میگم: دیروز این قاصدکِ همیشه وضعیت قرمز-یعنی خودم!- یه کم حالش بهتر بود و داشت از سرِ کارش برمی گشت خونه. توی راه یه هوسی کرد! می خواست یه حالی به خودش بده!! هوس کرد یه کم پسته بخره و بره خونه! هیچی، بالاخره رفت تو مغازه و به طرف گفت ۱۵۰۰ تومن از اینا به من بدید، لطفا.( کیلویی ۶۵۰۰ بود!!) اون بابا ترازوی دیجیتالیش رو تنظیم کرد و یه مقدار پسته ریخت تو پلاستیک و گذاشت رو ترازو. قیمتی که نشون میداد۱۶۰۰ تومن بود. یه کم از روش بر داشت، شد ۱۵۵۰ تومن. بازم از روش برداشت، شد ۱۵۰۵ تومن!! من از دقت فروشنده خوشم اومده بود و داشتم به کارهاش نگاه می کردم. یه کم دیگه برداشت، ایندفعه شد ۱۴۸۰ تومن. اونم با کمال خونسردی پلاستیک رو برداشت و درش رو بست و داد به من!!!! گفت ۱۵۰۰ تومن!!!! دیدم بعله!! آقا فقط برای خودش دقت به خرج میده و عدالت فقط یه سر داره نه دو تا سر! منم یه لعنت فرستادم - اما نمی دونم به کی و چی!! - و اومدم خونه... همین باعث شد یاد یه مطلبی بیوفتم. حالا میخوام اون چیزی رو که گفتم بنویسم: -------------------------------------------------------------------------------------- راستی چرا چنین است؟؟ - غربی ها سالها تلاش می کنند و نرم افزار تهیه می کنند ولی ما حاضر به خرید رسمی اون نیستیم و در عوض قفل اونو می شکنیم و به این کار خودمون افتخار هم می کنیم! در مورد کتابهای افست شده هم همینطور. - ساعتها توی صف چند پاکت شیر سوبسیدی می ایستیم، اونم با تفاوت قیمت ناچیز با شیر آزاد، اما تحمل یک ثانیه دیر حرکت کردن راننده جلوییمون رو پشت چراغ قرمز نداریم. - غربی ها سالها تلاش می کنند و خودرو می سازند اما ما با حذف تعدادی از تجهیزاتش، اونو ساده می کنیم و می فروشیم. - غربی ها به دانشگاه می رن تا دانش بیاموزن اما ما می ریم تا مدرک بگیریم. - در ایران دانش آموختگان علوم سیاسی و مدیریت اکثرا بی کارن در حالی که سیاستمداران و مدیران کشور همه پزشک و مهندس و روحانی و یا به نحوی کارشناس رشته های دیگرن. - اگر کسی به ناموسمون نگاهی چپ بندازه می خوایم شکمش رو پاره کنیم اما خودمون براحتی ناموس دیگران رو ورانداز می کنیم. - از غالب کردن اجناس قلابی به دیگران لذت می بریم. - چرا غالبا به دستور پزشک تمام دارومون رو مصرف نمی کنیم و به محض احساس بهبودی مصرف دارو رو قطع می کنیم؟ - تقریبا ۵۰ سال است که تیراژ کتاب های غیر درسی در ایران بین ۲۰۰۰ تا ۳۰۰۰ باقیمانده است، راستی مگر جمعیت ایران در این مدت ثابت بوده؟ - بخشی از فضای منزل رو به میز نهار خوری و مبلمان اختصاص می دیم ولی روی زمین می شینیم و توی سفره غذا می خوریم. - سالها اشیاء کهنه رو در انبار منزلمون نگه می داریم و از اونا استفاده نمی کنیم، اما حاضر به بخشیدن اونا به افراد مستحق نیستیم. - در هر شرایطی منافع شخصی رو به منافع جمع ترجیح می دیم. - فکر می کنیم مالیات پول زوره، ولی هنگامی که خودرو ما به چاله های درون خیابان می افته به دولت ناسزا می گیم. - هنگامی که پلیس ما رو جریمه می کنه اون رو نامرد خطاب می کنیم، ولی رانندگان متخلف دیگر رو ناسزا می گییم و دنبال پلیس می گردیم و از نبودنش اظهار ناراحتی می کنیم. - چرا حجم غذا برای ما از کیفیت اون مهم تره؟ - چرا در میهمانی ظاهر سازی جای واقعیت رو می گیره؟ - چرا در هر کاری اظهار فضل می کنیم و از گفتن " نمی دانم " شرم داریم؟ - چرا کلمه "من" رو بیشتر از " ما " به کار می بریم؟ - چرا دریچه نگهداری خطوط تلفن، پنجره های فاضلاب و امثالهم همیشه پائین تر یا بالاتر از سطح آسفالت خیابونه؟ - عقب افتادگیمون رو به گردن توطئه کشورهای قدرتمند می اندازیم ولی برای جبران آن قدمی بر نمی داریم. - دائما دیگران رو نصیحت می کنیم ولی خودمون به اونا عمل نمی کنیم.( درست مثل من!!) - با اینکه می دونیم اغلب برندگان جوایز المپیادهای علمی سر از خارج در میارن، ولی کاری نمی کنیم و همچنان به برنده شدنشون افتخار می کنیم. - زمانی که دولتهای اروپایی در دوران انقلاب صنعتی بسر می بردند و قصد سلطه بر دنیا رو داشتن، شاه ایران مشغول استخاره بود که با عثمانی و روسیه جنگ کند یا صلح؟! - کشوری با سیصد سال تاریخ قادر است کشور عراق رو با حدود پنج هزار سال تاریخ در کمتر از یک ماه اشغال کنه. - در ایران به محض اینکه کمی برف بباره مدارس تعطیل می شن، حتما در کانادا، سوئد و روسیه مدارس در بیشتر ایام سال تعطیل هستن! - ما حتی یک نظریه در علم و فلسفه از خود بجا نذاشته ایم در حالیکه غربی ها هزارن از خود بجا گذاشته اند. - چرا یک ایرانی در آمریکا یا کانادا سریعا پیشرفت می کنه ولی هموطن اون در ایران در حال درجا زدنه؟ - غربی ها اطلاعات متعارف خود رو بر روی اینترنت در دسترس عموم قرار می دن، اما ما اونا رو برداشته و از همکارمون پنهان می کنیم. - به مرده ها بیشتر از زنده ها احترام میذاریم.( مثلا خبرنگاران حادثه هواپیمای سی ۱۳۰ در تهران) - چرا در ایران کوزه گر با کوزه شکسته آب می خوره؟ - چرا به مراسم عزاداری بدون دعوت می ریم اما برای عروسی باید دعوتمون کنن؟ - چرا در ایران خانوما اغلب یک لباس رو توی مهمانی تکرار شده ای نمی پوشن؟ - چرا در ایران اغلب خانمها به هنگام تردد در مکان های عمومی رفتار طبیعی ندارن و طوری وانمود می کنند که انگار همه نگاه ها متوجه اوناست؟ - چرا اغلب خانمها در ایران اضافه وزن دارن اما در مهمانی تظاهر به رژیم لاغری می کنند؟ - در غرب دختران جوان معمولا آرایش نمی کنن و آرایش مخصوص پیر زنهاست، اما در ایران بر عکس این جریان دارد. - در غرب کارمندان بعد از بازنشستگی به گشت و گذار و تفریح می پردازند اما در ایران گوشه نشین و افسرده میشن. - چرا برای تصمیم گیری، بعد از تمام بررسی های ممکن آخر کار استخاره می کنیم؟ - چرا به هنگام شوهر دادن دخترهامون مدام از فضل و کمالات داماد سخن میگیم ولی موقع تعیین مهریه دعوا راه می اندازیم؟ - چرا چشم دیدن افراد برتر از خودمون رو نداریم؟ - چرا غالب معلما دانش آموزان رو تنبیه می کنن، در حالیکه دبستان مهم ترین محل آموزش و پرورش است؟ - چرا گربه رو باید دم حجله کشت؟ - چرا معمولا رابطه رو بر ضابطه ترجیح می دیم؟ - چرا غیبت از دیگران برامون کاری عادی شده؟ - چرا غالبا افراد چاپلوس در ادارات ما موقعیت کاری بهتری دارن؟ - چرا اول ساختمان رو می سازیم بعد برای لوله کشی و کابل کشی و غیره صد جای اونو خراب می کنیم؟ - چرا وعده دادن و عمل نکردن عادتی عمومی شده است؟ - چرا فروشندگان ایرانی به مرغ آب می بندند، آیا این جنبه بهداشتی دارد یا سود جویی و اضافه کردن وزن مرغ؟ - آیا دامدار ایرانی حاضره گاوی رو که یک میلیون تومن می ارزه و بعلت بیماری جان داده معدوم کنه و گوشت اون رو نفروشه؟ - چرا قصاب با همون دستی که پول می شماره گوشت هم خرد میکنه؟ - رئیس سابق دادگستری تهران مجموع زندانیان شهر ژنو رو ۵۵ نفر ذکر کرد و این در حالیست که تعداد زندانیان استان تهران حدود ۲۶۰۰۰ نفر است.( همشهری ۱۸/۱۲/۸۲) - چرا در زلزله ۳/۶ ریشتری بم بیش از ۴۵۰۰۰ نفر جان باختند در حالیکه در زلزله ۳/۸ ریشتری کومه ژاپن تنها ۵۰۰۰ نفر مردند؟ - تعداد معتادان به مواد مخدر در ایران بسیار بیشتر از تعداد اونا در کشور تولید کننده مواد مخدر یعنی افغانستان است. - طبق آمار سازمان ملل میزان کار مفید روزانه در ژاپن ۸ ساعت، در کانادا ۴ ساعت و در ایران تنها ۲۰ دقیقه است. - در ایران تمام پرنده ها از انسان می ترسند در حالیکه در غرب اونا از دست انسان غذا می خورند. - چرا هنگام صدا زدن همکارمون عنوان اونا رو هم ذکر می کنیم اما در غرب همه همکارشون رو به اسم کوچک صدا می زنند؟ - چرا با رانندگان متخلف یا اونایی که طبق میل ما رفتار نمی کنن با بوق زدن مکالمه می کنیم؟ - چرا زرنگی رو به شایستگی ترجیح می دیم؟ چرا چرا و هزار تا چرای دیگه که اگه بخوام بنویسم شاید تکرار مکررات بشه. منظورم از این نوشته توهین به کسی نیست و می دونم خیلی از مردم شریف ما، از جمله تو، همه این چیزها رو می دونن و ناراحتن. امیدوارم حداقل با یادآوری این مسائل بتونیم وضعیتمون رو بهتر کنیم.... نظرت رو برام بنویس و اگر " چرا " ی دیگه ای هم به ذهنت رسید - که حتما میرسه - به من بگو.... می بینمتون... |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 19:41 توسط قاصدک|
|
|
ما سر خوشان مست دل از دست داده ایم...
|
|
سلام
اول از همه باید بگم از سقوط هواپیمای مسافربری توی تهران که حدود ۱۰۵ نفر آدم، بی گناه کشته شدن به شدت متاسفم و نمیدونم تا کی باید جون ما آدما اینقدر واسه بعضیا بی اهمیت باشه؟ -------------------------------------------------- شیر قهوه + آواز استاد بدون سیگار! این همون وضعیت همیشگیه منه!!! خیلی بده که آدم نتونه از یه وضعیت بد خودش رو خلاص کنه. من فعلا اینطوری شدم!! البته سیگار نمی کشم چون مهمون دارم. آخرش میگم بهت!! بگذریم... از قدیم میگن جوینده یابنده ست. اما من به این نتیجه رسیدم که شاید جوینده یابنده باشه اما هوچی گر یابنده تره!!! حالا می گم چرا. یادته دنبال بلیط کنسرت شجریان بودم؟ کلی توی صف ایستادم، به هر جا می شد سر زدم: تالار وحدت، شهر کتاب نیاوران، دل آواز، کانون موسیقی عارف و هر جا که میشد بلیط گرفت رفتم اما گیرم نیومد که نیومد! به خاطر همین گشتن ها تقریبا کم سر کار می رفتم، دانشگاه هم به زور می رفتم. من که دیگه نا امید شده بودم، حتی به بازار سیاه بلیط هم متوسل شده بودم ولی نمی تونستم بلیط ده هزار تومنی رو هفتاد هزار تومن بخرم!! خلاصه اینکه همه همکارام و هم کلاسیام می دونستن من دنبال بلیطم. آخه کلی هوچی بازی در آورده بودم و همه فهمیده بودن. همین باعث شد یه اتفاق جالب بیوفته. یه روز صبح، چهارشنبه نهم آذر، تلفنم زنگ خورد، دیدم یکی از همکرامه. گفت: آقای "قاصدک!!" بلیط گیر آوردی؟ گفتم: نه بابا، منِ بیچاره باید این دفعه هم آرزوم رو فراموش کنم!!! گفت: من یه دونه بلیط گیر آوردم! اول فکر کردم داره سر به سرم میزاره اما پرسیدم : چطوری؟ واسه خودت؟ گفت: نه! ما دو نفریم و تنهایی حال نمی کنیم بریم در ضمن مثل تو آرزوی دیدن استاد رو نداریم. بیا این بلیط مال تو!!!!! من که کم کم داشتم از خواب بیدار میشدم و میدیدم که خواب نیستم نمیدونم چطوری لباس پوشیدم و رفتم شرکت. اونجا بعد ازاینکه کلی سر به سرم گذاشتن و هی گفتن راست گفتیم و دروغ گفتیم، اون همکارم شماره موبایل دوستش رو به من داد و من با اون دم ورودی سالن وزارت کشور(محل اجرای کنسرت) قرار گذاشتم. خلاصه اینکه من بالاخره رفتم کنسرت. توی قسمت اول برنامه جای من ته سالن بود و کلی حرص خوردم اما توی قسمت دوم دلمو زدم به دریا و رفتم اون جلوی جلو رو زمین نشستم!!!! بعد از کنسرت هم وقتی مردم رفتن کلی ایستادم(تا ساعت یک شب!!) و به نگهبان دم در گیر دادم تا بالاخره تونستم استاد رو ببینم و باهاش صحبت کنم و ازش امضا بگیرم. تازه عکس هم باهاش گرفتم!!!!! نخندینا اما عشق ما هم اینه دیگه!!! ما سر خوشان مست دل از دست داده ایم... هم راز عشق و هم نفس جام و باده ایم بالاخره من به یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیم رسیدم! ایشالا همه به آرزوهاشون برسن! اوله نوشته ام گفتم الان سیگار نمی کشم. حالا یه چیز باحال برات تعریف کنم: چند وقت پیش عموی من که من خیلی ازش حساب می برم و البته اون خیلی رو من حساب میکنه اومده بود اینجا(خونه من). اینو بگم که من تنها زندگی میکنم و خانوادم نمی دونن سیگار میکشم!! چون جلوی عموم نمیشد سیگار بکشم کلی صبر کردم تا بخوابه! وقتی خوابید و خور و پُفش بلند شد و مطمئن شدم خوابیده رفتم از توی کیفم یه نخ سیگار در آوردم. همه چراغا خاموش بود و من یواشکی رفتم تو اون یکی اتاق و لای در رو باز گذاشتم که بتونم پاهای عموم رو بببینم!!! خلاصه رفتم تو بالکن. همه جا تاریک بود کلی تو هال رو دید میزدم که عموم بلند نشه یه وقت!!!! تو بالکن نشستم و تو تاریکی سیگار رو به لبم گذاشتم! بازم یه نگاه به پای مبارک عموم!!! خواب خواب بود! کبریت زدم. سیگار رو روشن کردم، یه پُک غلیظ زدم. اما حس کردم حالم داره از بوی بد سیگاره به هم میخوره! یه پُک دیگه... وای چه مزه بدی....تازه متوجه شدم چه کار کردم!! دلم می خواست داد بزنم!! دیگه سیگار نداشتم!! اونم دیگه نمی شد کشید......... خلاصه دست از پا دراز تر رفتم رو تختم و خوابیدم.... اینم یه ماجرا از سیگار کشیدن قاچاقی!!! می بینمتون... |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 2:45 توسط قاصدک|
|
|
شعرِ من...
|
|
سلام.
الان که دارم می نویسم حلقم رو دود سیگار و گوشم رو صدای استاد شجریان پُر کرده. امشب میخوام چند تا شعر بنویسم و یک داستان.... ********* هنگام که میلِ رویش، از بطنِ خونیِ خاک، َنفَس می زند، آن ماه من کجاست... تا دشنه ای فرو کنم، کنار شقایق، به بی قراریِ دل.... ********** آن شب، -آن شبِ دیجورِ نامردِ سبک سر- که هرگز صبحی را انتظار نمی کشید... مرا با خود به آنجا برد: نبردی بود... جنگی هم. آشوب و بلوایی که آنجا بود، درونم را به آتش زد. من از آن هیچ چیزی ندانستم. تمام عشق و ایمانم - که از دستش به شکوایم - مرا با شب در انداخت..... چنان بر دل فسون زد، تمام آن نبرد و دشمنی ها را از آغوشم برون ساخت. ندانستم که آن شب، خود از حالش برون شد... سحرگه شد، شفق شد، و روز من آغاز ... همانجا دلی را دیدم افسرده و نالان... در چنگ شب اسیر... اما او خود باید به صبحش برسد... تنهای تنها به دنبال مرغک خوشخوان زیباروی رفتم.... او فقط صبح ها می خواند. ************ یک داستان کوتاه: جهل امین از بزرگان طایفه اش بود. به دانایی و پاکی معروف و به پرهیزگاری زبانزد بود. خبری شنیده بود.باید مطمئن می شد. براه افتاد. وقتی نزد آن مرد رسید اجازه ای گرفت و وارد شد. آن مرد شروع کرد به صحبت با امین.چنان دلنشین و با ابهت حرف می زد که او کاملا محو سخنان او شده بود. آن مرد می گفت که از طرف کسی نماینده برقراری پاکی ها شده است و این پیام را از طرف فرستاده او دریافت کرده است بدون اینکه آن را ببیند. امین سخنان آن مرد را تا آخر با علاقه ای فراوان گوش داد. به او قول داد که پیامش را به بقیه برساند و به گفته هایش عمل کند. راه افتاد. در راه به آن حرف ها فکر میکرد... ناگهان صدایی را شنید... اما کسی را ندید. باز هم آن صدا.... آری آن صدا از درونش بود. آن صدا گفت: من فرستاده ای هستم برای تو. امین گوش می کرد. آن صدا گفت: ما تو را برگزیدیم... از این پس تو باید پاکی ها را برقرار کنی. امین پیش خود گفت اما آن مرد به من گفت بعد از او، دیگر برای کسی پیغامی فرستاده نمی شود. نه! من به او اعتقاد و ایمان دارم...هرگز به او پشت نمی کنم... امین به صدا توجهی نکرد و به راه خود ادامه داد..... فرستاده فرق امین و آن مرد را به خوبی می دید : امین به آن مرد ایمان داشت اما آن مرد به فرستاده. ********* می بینمتون..... |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 2:26 توسط قاصدک|
|
|
دلبستگی ها و وابستگی ها...
|
|
سلام. بازم اومدم. سیگار دیگه داره حالمو به هم میزنه اما صدای شجریان نه! وضعیتم هنوزم مثل قبل، قمر در عقربه! بازم بگذریم. تا حالا شده به یه چیزی دلبستگی داشته باشی؟ مطمئنما که شده! وابستگی چی؟ تا حالا وابسته چیزی شدی؟ معتاد چیزی شدی؟ البته کلمه معتاد چیز خوبی رو تو ذهنت تداعی نمی کنه. می دونم! اما من با معنیش کار دارم. بین وابستگی و دلبستگی به قولی " هزار خانه است". خیلی با هم فرق دارن. تو به چیزی که وابسته ای در واقع بهش عادت کردی، اما دلبستگی یعنی دوست داشتن یا شایدم عاشق شدن. حالا هر عشقی به هر چیزی. قبلنم گفتم، " هر چی معشوق زیبا تر، بهتر". که لزوما به معنی عشق به یه فرد نیست. نمی خوام از بحثم منحرف بشم اما توی بعضی وبلاگ ها میبینم که نویسنده از عشق و عشقبازی حرف میزنه، اما اکثرا منظورشون یه فرد خاصه! و جالبتر اینکه در حالی که ادعای عشق می کنن از دست طرف شاکی هم میشن که مثلا چرا نیستی یا چرا دیگه منو دوست نداری و از این حرفا! اما عاشق ترین آدمی که تا حالا شناختم، یعنی حافظ با این رفتار مخالفه و میگه: لاف عشق و گله از یار بسی لاف دروغ............ عشقبازان چنین مستحق هجرانند ما وقتی به یه چیزی وابسته بشیم، جدا شدن از اون فقط ترک کردن اونه نه دل کندن از اون. ما وابستگیمونو رها میکنیم،این خیلی سخته، قبول! اما وقتی قرار باشه از دلبستگی هامون جدا بشیم، باید از اون دل بکنیم. امان از دل! این خیلی خیلی سخته! اصلا غیر ممکنه، اما اجتناب ناپذیر! اما امان از زمانی که به دلبستگی هات وابسته بشی! آدما معمولا به دلبستگی هاشون وابسته میشن اما بهتره که به وابستگی هاشون دلبسته نشن!! مثلا خود من! به خیلی چیزا وابسته بودم و البته هستم! نمونش یه خونه! خونه ای که سالها توش زندگی کردیم! اما حالا به دلایلی مجبوریم از اونجا بلند بشیم! این برای من خیلی ناراحت کننده ست! از اونجا خیلی خاطره دارم، اونقدر که هرگز دوست ندارم ترکش کنم! اما مجبورم. اون خونه یه وابستگیه اما خاطراتش نه! من به اون خاطرات دلبسته هستم. به مرور زمان چیزهایی جای اون خونه رو پر میکنن اما شاید اون خاطره ها دیگه تکرار نشن! از دلبستگی برات بگم. البته یه مورد خاص. آدم وقتی یه عزیز رو، یه دوست یه آشنا یه نزدیک یا هر عزیز دیگه ای رو، از دست میده، دیگه هیچ کاری نمیشه کرد. انگار یه تیکه از وجودت ازت جدا شده، انگار همه دردها با هم میان سراغت. از این ماجرا که بگذره آدم یکم آروم میشه. یادتونه گفتم بزرگترین دشمن آدما زمانه؟ آره.اما تو این مورد بهترین دوست آدماست! چون فقط مرور زمانه که میتونه یه چیزایی رو از ذهنت پاک کنه. اون دردهایی که همه با هم به سراغت اومده بودن دیگه همه با هم از وجودت بیرون نمیرن. یکی یکی و آهسته آهسته میرن. اینقدر هم زیادن که واسه خوب شدن همه اون دردها هزار سال عمر لازمه. حالا حتما متوجه شدی چه فرق بزرگی بین وابستگی ها و دلبستگی هامون هست.... اینقدر بزرگ که ما آدما به هر قیمتی حاضریم همه چیزمونو بدیم تا دلبستگی از دست داده خودمون رو یه بار و فقط یه بار دیگه ببینیم و بهش بگیم نرو....ایندفعه نرو... چونکه: رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل....از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل.... می بینمتون... |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 2:7 توسط قاصدک|
|
|
صفحه نخست به من ایمیل بزن آرشيو |
| درباره وبلاگ |
زندگی...زندگی...زندگی....باید کمی فکر کنم....
وای بر من ..همچنان میسوزد این آتش...آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان. وانچه دارد منظر و ایوان. |
| نوشته های قبلي |
|
تیر 1388 اسفند 1387 تیر 1387 خرداد 1387 آبان 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 دی 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|