![]() |
زندگی من... |
![]() |
| فقط یک راه حل: نوشتن و نوشتن و نوشتن... |
تا لحظه پايان انتظار براي آمدن بهار دلنشين سال 1385، #D# روز و #H# ساعت و #M# دقيقه و #S# ثانيه باقي مانده است.
|
شب توفانی سرد زمستان...
|
|
سلام.
این تکه شعری که نوشتم از " مهدی اخوان ثالث" و آهنگی که در پس زمینه وبلاگ می شنوی قسمتی از کاست " زرد، سرخ، ارغوانی" اثر امیرحسین سام(سه تار) و سینا جهان آبادی(پیانو) هست. من از این آهنگ خیلی لذت بردم، شما چی؟ ***
هوا سرد است و برف آهسته بارد ز ابری ساکت و خاکستری رنگ زمین را بارش مثقال، مثقال فرستد پوششِ فرسنگ، فرسنگ.
سرود کلبه بی روزن شب سرود برف و باران است امشب ولی از زوزه های باد پیداست که شب مهمان توفان ست امشب.
دوان بر پرده های برف ها، باد، روان بر بالهای باد، باران، درون کلبۀ بی روزن شب، شب توفانی سرد زمستان... *** می بینمتون... |
|
2 نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1384ساعت 18:17 توسط قاصدک|
|
|
زمستان
|
|
از نام تا نام،
بُعدی ست فراتر از زمان.... **** سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت. هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان، نفسها ابر، دلها خسته و غمگین، درختان اسکلت های بلورآگین، زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه، غبار آلوده مهر و ماه، زمستان است... م.امید |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 17:14 توسط قاصدک|
|
|
چه سلام سردی....
|
|
سلام. سلام؟ آره.... منم ... اومدم. سلام. دوستای من سلام. دوستای من؟ من؟ کی؟ من؟ ای ی ی ی خدااااااااااااااااااااااااااااااا... خدا؟ کدوم خدا؟ خدای من. من؟ دیگه نمی دونم چی باید بگم. من مُردم؟ شاید واقعا مُردم و خبر ندارم. آخه ظاهرا مرده ها دیگه اهمیت ندارن. دارن؟ نگار!! من؟ اگه مرده هم باشم باید بشه دیدش... خدا رو میگم... خدا؟؟ افسانه!! دعا کردی؟ برای من؟ .............. نمی دونم....باید فکر کنم..... به خواب نیاز دارم... خواب؟ یه شب؟ دو شب؟ یا یه هفته؟ شایدم یه ماه.... شایدم اصلا بیخودی بیدارم..... خوابم میاد..... اما جراتش رو ندارم..... اگه بخوابم اونوقت.... می ترسم.... می ترسم؟؟ نمی دونم............... می بینمتون..... .... می بینمتون؟؟؟؟ |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 0:5 توسط قاصدک|
|
|
بی عنوان!!
|
|
سلام.
دوستان عزیزم! چونکه به شدت اوضاع درسیم خرابه و امتحان های پایان ترم هم از رگ گردن به من نزدیک تر هستن تا یه مدتی نمی تونم اینجا بنویسم. یعنی نمی تونم این مغز درب و داغون رو به کار بندازم. البته به همه سر می زنم. اما اینجا نمی نویسم. ممکنه توی دلت بگی به من چه!! اما اگه از اونایی هستی که همیشه میای پیش من و با هم خیلی دوستیم مطمئنم این حرف رو نمی زنی. لطفا برای من دعا کنید تا آخرین امتحان های دوران تحصیلم رو با موفقیت بگذرونم. دعا کنید ها !! آخه آدمای خوب دعا هاشون می گیره... هر روز میام تا لطف کردنتون رو ببینم!! تا ۲۰ روز دیگه خداحافظ. امیدوارم ببینمتون.... |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 20:11 توسط قاصدک|
|
|
فقط دو و نیم دقیقه!!!!
|
|
سلام. بازم من و این دودِ داغ و خوشبوی سیگار! و صدای وهم انگیز شجریان. نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو که به تشنگی بمردند برِ آب زندگانی مَده ای رفیق پندم که به کار در نبندم تو میان ما ندانی که چه می رود نهانی امیدوارم شب یلدا به همه خوش گذشته باشه. نمی خوام ایرادی به این خوش گذرونی ها بگیرم اما یه نکته ای به نظرم رسیده که بد نیست بگم. نمی دونم تو هم به این قضیه دقت کردی یا نه که ما ایرانی ها فقط یه مواقع خاصی به "وقت" و "زمان" اهمیت میدیم. شب یلدا فقط ۵/۲ دقیقه از شبهای دیگه بلند تره! فقط ۵/۲ دقیقه! همین! اما ما تو این شب فکر می کنیم یه شب خیلی بلند رو پیش رو داریم، در صورتی که بلندی این شب فقط از دور هم بودن و خوش بودنه که برای ما اهمیت پیدا می کنه. چه شبهایی که ما - و امثال من و تو- بی محابا وقت رو هدر میدیم و از وقتمون بی بهره می مونیم. یه مورد دیگه هم هست که برای من خیلی جالبه! عید! نوروز! سال تحویل! موقع سال تحویل تنها وقتیه که برای اکثر ما ایرانی ها دقیقه و ثانیه معنی پیدا میکنه! گوینده تلویزیون: ۵ دقیقه تا آغاز سال یک هزار و سیصد و خورده ایه هجری خورشیدی!... ۱ دقیقه تا آغاز سال یک هزار و سیصد و خورده ایه هجری خورشیدی!... ۳۰ ثانیه تا..... - دل تو دلمون نیست! همگی ثانیه ها رو می شماریم! به ساعت خیره می شیم! ۱۰-۹-۸-۷-................ آغاز سال یک هزار و سیصد و خورده ایه خورشیدی!!!!! سال نو مبارک!!!!! هِه! هِه هِه!! غافل از اینکه برای همه ما پیش اومده که ساعت ها توی یه صف یا جای دیگه به هر دلیلی که اصلا قابل قبول نیست، بایستیم! دقایق زیادی منتظر پخش یه برنامه از تلویزیون باشیم!! ساعتها به خاطر تاخیرِ وسایل نقلیه مثل تاکسی، اتوبوس، قاتل(منظورم همون هواپیماست!!) و... منتظر بمونیم!! این قضیه (عدم اهمیت به وقت) رو به وضوح میشه بین مردم دید: - آقا ساعت چنده؟ * شرمنده! ساعت ندارم!! (حالتِ بهتر: سااااعت!! اِ اِ اِ ... تَق تَق!! ساعتم خوابیده!!ببخشید.) ------ # آقا امروز چندمه ماهه؟ * والاااا!!! صبر کنید!(و شروع میکنه از روزی که تاریخش به هر دلیلی یادش مونده با انگشتاش می شماره:۱۳-۱۴-۱۵-۱۶-۱۷-۱۸!) آها! امروز هیژژژدهمه ماهه!! بعد هم می بینی که اشتباه گفته!!! خلاصه اینکه ای کاش ما هم یه کم بیشتر به وقتمون اهمیت می دادیم. اگه قرار باشه فقط سرِ سفره هفت سین و یا در شبی به اسم یلدا نهایتا ۵/۲ دقیقه از وقتمون قابل شمردن و لحاظ کردن باشه، با یه حساب سر انگشتی میشه فهمید که ماها عملا چند سال زندگی می کنیم.(نه اینکه چند سال زنده ایم ها!!) فردای همین شب یلدا که ما برای ۵/۲ دقیقه و فقط ۵/۲ دقیقه بیشتر، سعی می کنیم خوش باشیم - که خیلی هم خوبه – هممون یکی دو ساعت دیر تر میریم سر کار!!! نمونه این قضیه رو میشه توی شب های قدر هم دید!!(حتما میدونید که روزهای کاری بعد از شبهای قدر از ساعت ۹ شروع میشن نه ۸!!)
اما به هر حال سعی کنیم به هر بهونه ای که شده یه کم بیشتر خوش باشیم، می دونید که مردم ما آدمای خوش حالی نیستن..... امیدوارم شادیهاتون به بلندی بلندترین روز سال و غمهاتون به کوتاهی کوتاه ترین شب سال باشه!! حتی کوتاه تر!! می بینمتون... |
|
2 نوشته شده در
جمعه دوم دی 1384ساعت 1:58 توسط قاصدک|
|
|
صفحه نخست به من ایمیل بزن آرشيو |
| درباره وبلاگ |
زندگی...زندگی...زندگی....باید کمی فکر کنم....
وای بر من ..همچنان میسوزد این آتش...آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان. وانچه دارد منظر و ایوان. |
| نوشته های قبلي |
|
تیر 1388 اسفند 1387 تیر 1387 خرداد 1387 آبان 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 دی 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|