![]() |
زندگی من... |
![]() |
| فقط یک راه حل: نوشتن و نوشتن و نوشتن... |
تا لحظه پايان انتظار براي آمدن بهار دلنشين سال 1385، #D# روز و #H# ساعت و #M# دقيقه و #S# ثانيه باقي مانده است.
|
بازگشت...
|
|
سلام. وای خدای من! اوضاع خیلی قمر در عقربه! دود سیگار آخر من رو به کشتن میده!! ولی صدای شجریان همچنان جاری... به قول مهدی اخوان ثالث:
ای پرتوِ محبوس! تاریکی غلیظ است، مه نیست آن مشعل که مان روشن کند راه من تشنه صبحدمم که دنیایی شود غرق در روشنی های زلال مشربش؛ آه زین مرگِ سرخ و تلخ جانم بر لب آمد... . بگذریم... یه داستان کوتاه دیگه: *** بازگشت " چه هوای سردی! نه؟ " این رو اولی پرسید. گفت: " سلام. تو می دونی اینجا چه خبره؟ " دومی یه نگاه به اون کرد. از حرف طرف خنده ش گرفته بود. سری تکون داد و گفت: " کمی صبر کن. می فهمی...". اولی گفت: " امیدوارم..." چند دقیقه ای گذشت. دومی با اون لباس سفید عجیبش راه افتاد. اولی هم پشت سرش رفت. بدون اینکه بفهمه کجا داره می ره. اون حتی نمی دونست الان کجاست.
احساس سر درد شدیدی می کرد.... خیلی سعی می کرد یادش بیاد. اما هیچی.... حالا به اونجا رسیده بودن....
چقدر به نظرش آشنا میومد. اما هر چی فکر می کرد نمی فهمید اونجا کجاست. طاقت نیاورد. پشتش رو به دومی کرد و پرسید: " ای بابا! من رو کجا می بری؟! زود بگو اینجا کجاست. زود باش! "
برگشت. دومی رو دید. اون یه جوری شده بود... انگار مُرده بود. بی حرکته بی حرکت!انگار داشت می خندید. ترسید: " چی شده؟ " . هیچ جوابی نیومد.
کمی اونطرف تر رو نگاه کرد. همه جا پر از سبزه بود. سبزه سبز. مثل اینکه جشنی به پا بود... کم کم داشت می فهمید... دومی رو می شناخت! اون دو تا با هم بودن....همیشه... آره... خودشه... اونا با هم دوست بودن... اما اون اتفاق....
حس کرد صداهایی رو می شنوه... برگشت: " اینجا کجاست؟!؟ " همه چیز رو تار میدید...سرش گیج می رفت.... خوب نمی دید... نمی تونست حرکت بکنه....
فقط شنید که یکی می گه: " این یکی برگشت! برگشت!....... این یه معجزه ست.... یه معجزه.... ". *** می بینمتون... |
|
2 نوشته شده در
جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 21:1 توسط قاصدک|
|
|
مکافات...
|
|
سلام. می ترسم بگم! اما می گم: باز هم سیگار و صدای شجریان. عالیه (دومی، نه اولی!) بگذریم... یه داستان کوتاه دیگه می نویسم... *** مکافات از روز اول هیچ صحبتی نمی کرد. فقط سکوت. نگاهش می کردم. کاش اون هم من رو می دید. جمعیت زیادی ایستاده بودن. از پله ها بالا رفت. - اولین پله : یه نگاه. همین! از همین جا شروع شد. هیچ وقت یادم نمیره. من و اون.... - دومین پله: بهش امیدوار بودم. دوستش داشتم. اما اون نمی خواست. هر چی اصرار می کردم بازم می گفت نه. با دیدنش آرامش می گرفتم. اما... - سومین پله: تهدیدش کردم. فقط می خواستم بترسونمش. اون حرف من رو جدی نگرفت. این من رو عصبی می کرد. اون روز من بودم و اون. هیچ کس دیگه ای نبود. هیچ کس. حتی خدا هم نبود. اگه بود حتما نمی گذاشت اون اتفاق بیوفته. خیلی فکر کرده بودم. رفت.... - چهارمین پله: اصلا نمی خواستم اونطوری بشه. بالای سر من نشسته بود. اشک می ریخت. به سختی چشمهام رو باز نگه داشته بودم. اون فقط اشک می ریخت و دست من رو گرفته بود. - الان روی سکو ایستاده. هر چی داد می زنم کسی صدای من رو نمی شنوه: " اون رو ولش کنید. به خدا اون بی تقصیره. " اما اون رو در حالی که بالای بدن غرق خون من ایستاده بود پیدا کرده بودن. همه چیز بر ضد اون بود. - به حلقه نگاه می کرد. من زار می زدم. اما کسی نمی شنید. کاش اون کار رو نمی کردم... - فقط چند لحظه دیگه مونده بود تا اون بیاد پیش من. نمی تونستم توی روش نگاه کنم. شرمندگی از کاری که کرده بودم.... چشم هام رو بستم.... چه مکافاتی. این جزای کیه؟
- صدای سکه هایی که مردم پرتاب می کردن برای من نشانه بدی بود....
- تمام شد........من مقصرم. *** می بینمتون. |
|
2 نوشته شده در
شنبه ششم اسفند 1384ساعت 17:48 توسط قاصدک|
|
|
صفحه نخست به من ایمیل بزن آرشيو |
| درباره وبلاگ |
زندگی...زندگی...زندگی....باید کمی فکر کنم....
وای بر من ..همچنان میسوزد این آتش...آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان. وانچه دارد منظر و ایوان. |
| نوشته های قبلي |
|
تیر 1388 اسفند 1387 تیر 1387 خرداد 1387 آبان 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 دی 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|