![]() |
زندگی من... |
![]() |
| فقط یک راه حل: نوشتن و نوشتن و نوشتن... |
تا لحظه پايان انتظار براي آمدن بهار دلنشين سال 1385، #D# روز و #H# ساعت و #M# دقيقه و #S# ثانيه باقي مانده است.
|
سایه ها
|
|
سلام.
در حالی که این تکرار بی انتهای صدای شجریان مرا به زندگی امیدوارتر می کند بازهم می نویسم، که شاید نوشتن تنها چاره این ذهن نا آرام بی خواب من باشد. به هر حال.... بلند شو. بگذار همه بدانند که هنوز می توانیم. یادت می آید آن روزها که شکار سارها برایمان چه لذتی داشت. آن روزها که گذر عابری هم از کوچه مان ما را شاد می کرد. یادت می آید؟ آن روزها که جیب هایمان را پر از تخمه آفتابگردان می کردیم و منتظر می ماندیم. چه با احتیاط می خوردیم، تا مبادا لب و دندان هایمان سیاه شود. بلند شو. به یاد بیاور که چه بی باک سایه هامان را دنبال می کردیم. چقدر به دنبال دیواری صاف می گشتیم برای آن بازی، اما همه دیوارها صاف نبودند. سایه ها ما را فریب می دادند. حالا می فهمم که چرا سایه آن هفت تیر پلاستیکی را آنقدر دوست داشتم! برایم آن سایه تفنگی واقعی بود و من سایه مردی بزرگ... اما سایه ها ما را فریب می دهند! دیگر این را می دانم. من می دانم سایه تو مرا فریب نمی دهد. بیا باز هم بازی کنیم. اینجا که همه دیوارهایش صاف است. اینجا که دیگر کسی نیست، نه مردی و نه پیر زنی که داد بزند: " آهای بچه ها! این موقع ظهر هم آسایش ما را می گیرید؟! " و سنگی پرتاب کند. یادت می آید آن دو را؟ آه. افسوس! افسوس که سایه ها همه دروغ می گویند. سایه تو نیز مرا فریب می دهد. کاش بودی. هنوز وقت بازی تمام نشده! این بازی یک نفره نبود. اما... دیگر باید بروم. رفتن من رفتن از پیش تو نیست، اما تو از پیش من رفتی. سلام آن دو را برسان... *** ایام به کام. فعلا... |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 2:40 توسط قاصدک|
|
|
رقابت
|
|
سلام.
بعد از حدود دو ماه باز هم می خواهم بنویسم. اما به شکل و شمایل جدید، شاید. کماکان صدای شجریان جاری و زیبایی خیال انگیز آن به نوازش من مشغول است. شاید تکراری ترین بخش نوشته ها همین باشد و البته ذهن خواننده را خسته کند اما: ما را سریست با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم در هر حال " آهنگ ها تنهایی را تسکین می دهند. اما تسکین تنهایی، تسکین درد نیست."* شاید هم باشد! نمی دانم تا حالا احساس رقابت داشته اید یا نه. رقابت در هر چیزی... " احساس رقابت، احساس حقارت است. بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند. من از آنکه دو انگشت بر او باشد انگشت بر می دارم. رقیب، یک آزمایش گر حقیر بیشتر نیست. بگذار آنچه از دست رفتنی است از دست برود. بگذار که رستنی ها به دست خویش برویند. از تمام دروازه ها آن را باز بگذار که دروازه بانی ندارد، و یک طرفه است و به سوی درون. از تمام خنده ها آن را بستای که جانشین گریستن شده است..."* * برگرفته از کتاب (بار دیگر شهری که دوست می داشتم) اثر "نادر ابراهیمی". می بینمتون...
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:43 توسط قاصدک|
|
|
قاصدک، حاضر!
|
|
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی سلام. بالاخره تونستم بیام! امیدوارم حال همه خوب باشه، حال من هم بد نیست. سال جدید رو به همه دوستان عزیزم تبریک می گم. می دونم یه کم دیره اما شما به بزرگی خودتون ببخشید. در هر حال امیدوارم به خاطر اینکه اینجا تبریک گفتم من رو ببخشید. چون باید به تک تک دوستام سر می زدم و این کار رو می کردم اما جایی بودم که از نظر مکانی و زمانی به شبکه دسترسی نداشتم. حالا هم اومدم بگم من هنوز زنده ام! به زودی باز هم می نویسم. می بینمتون... |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 12:46 توسط قاصدک|
|
|
صفحه نخست به من ایمیل بزن آرشيو |
| درباره وبلاگ |
زندگی...زندگی...زندگی....باید کمی فکر کنم....
وای بر من ..همچنان میسوزد این آتش...آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان. وانچه دارد منظر و ایوان. |
| نوشته های قبلي |
|
تیر 1388 اسفند 1387 تیر 1387 خرداد 1387 آبان 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 دی 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|