![]() |
زندگی من... |
![]() |
| فقط یک راه حل: نوشتن و نوشتن و نوشتن... |
تا لحظه پايان انتظار براي آمدن بهار دلنشين سال 1385، #D# روز و #H# ساعت و #M# دقيقه و #S# ثانيه باقي مانده است.
|
مرثیه ای برای یک رویا...
|
|
سلام.
نه از آوازها خبری هست و نه از آن امتداد پر از رنگ زندگی، مگر آن صدای همیشگی.... *** رویاهایم را مرور می کنم و بدون اینکه به نبودن فکر کنم بودنم را هدر می دهم. آن زمان ها را به یاد می آورم که به شوق آینده های رنگی آوازها را از بر می کردم. رویاهایم را که مرور می کنم تصویری گنگ و زشت، گاهی هم زیبا، می بینم اما هرگز نمی دانم کجاست. آن همه گفتن و آن همه نشنیدن. آن همه دویدن و هرگز نرسیدن. آن همه رفتن و هرگز نیامدن. شاید رویاهای بچگی ام آنقدر محو شده که همه چیز در آنها سایه است. همان سایه های دروغ گوی همیشگی. نمی دانم؛ شاید هم این مرثیه ایست برای رویاهای بچگی ام. اما ای کاش آن گفتن ها، آن دویدن ها و آن رفتن ها به یادم نمی ماند. این مرثیه پر است از تکرارها، دوباره ها و چندباره ها، که هر بار خواندن کلاغ ها را آواز می دانستم. اما کلاغ ها آواز نمی خواندند. آنها هم مرثیه ای سر داده بودند شاید برای یک رویا... در سوگ کدام رویا می خواندند، نمی دانم. چشمانم را می بندم... به دنبال رویای بی انتها و سفید... رویای بدون سایه... رویایی بدون "سوگ آواز" کلاغ ها و... بدون خواندن مرثیه ای برای یک رویا... شاید. *** ایام به کام. |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 3:33 توسط قاصدک|
|
|
صفحه نخست به من ایمیل بزن آرشيو |
| درباره وبلاگ |
زندگی...زندگی...زندگی....باید کمی فکر کنم....
وای بر من ..همچنان میسوزد این آتش...آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان. وانچه دارد منظر و ایوان. |
| نوشته های قبلي |
|
تیر 1388 اسفند 1387 تیر 1387 خرداد 1387 آبان 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 دی 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|