تبليغاتX
زندگی من...
زندگی من...
فقط یک راه حل: نوشتن و نوشتن و نوشتن...

آفتاب نیمه شب.

سلام.

                                           ***

                                   *آفتاب نیمه شب*

 

آن شب یک شب عادی و سرد بود. شاید نیم ساعتی می شد که در امتداد خیابان راه می رفتم و منتظر رد شدن یک وسیله نقلیه بودم. ساعت از یازده گذشته بود. سعی می کردم با حرارت نفسم دستانم را گرم کنم، اما نمی دانستم چرا این دفعه، آسمان را نگاه می کردم و نه جلوی پای خودم را. شاید چون زیباتر از همیشه بود، پر از ستاره، اما ستاره هایی که به علت وجود مه به سختی می شد آنها را از هم تمیز داد. تصویر جالبی بود، مثل وقتی که چشمانت خیس خیس است و به ستاره ای نگاه می کنی.

سنگینی کیفی که همراه داشتم دیگر غیر قابل تحمل بود. خسته شده بودم. ایستادم. کمی جلوتر آتشی کم رمق روشن بود و پسر بچه ای که چیزهایی در دست داشت آنجا ایستاده بود. نزدیک رفتم. پسرک سلام کرد و گفت: « بفرما آقا! بیا خودتو گرم کن، یه فالم از من بخر! سیصد تومن ناقابل! » پسرک فال حافظ می فروخت. کنار آتش ایستادم. گفت: «فال نمی خوای؟». گفتم: « نه، برو به اونا بفروش. » و با سر و چشمم به افرادی که کنار ماشین های مدل بالایشان در طرف دیگر خیابان ایستاده بودند و در حال خوردن چیزهایی بودند اشاره کردم. پسرک گفت: « هه! سراغشون رفتم، گداها یکی دوتا خریدن! اما کلی هم سر به سرم گذاشتن! » و زیر لب فحشی داد! خنده ام گرفت، گفتم: « خوب دیگه! بازم خوبه که خریدن! ». گفت: « عیب نداره! خدای ما هم بزرگه! » گفتم: « هه! آره! ». پسرک گفت: «نمی خری؟!» گفتم نه!

این نیمه شب سرد مه آلود زمستانی عصبیم کرده بود! داشتم سیگارم را با آتش پسرک روشن می کردم که نور بدشکلی از دور پیدا شد. یک چراغ کم نور و یکی پر نور! یکی بالا، یکی پائین! با سرعت کیفم را بلند کردم و کمی جلوتر ایستادم. نزدیک شد، چراغ زد، من هم دست تکان دادم. به من که رسید ایستاد. یک پیکان بود. از سر و صدای ماشین و وضع ظاهریش معلوم بود که حدود چهل سالی عمر دارد! راننده هم وضعش بهتر از ماشینش نبود، مردی میانسال با چهره ای تکیده و بسیار خشن و ترسناک! خاکستر سیگارش تقریبا دو سه سانتی شده بود!  سبیل های پرپشت و خاکستری رنگی داشت که زرد رنگ شدن وسط آنها از دود بازی های چندین و چند ساله مرد حکایت می کرد! از اینکه مجبور بودم با این ماشین به مقصد بروم ناراحت بودم. اما چاره ای نبود. سوار شدم.

در همین حال راننده پیاده شد و به سمت آن پسر رفت. فالی خرید و یک پانصد تومانی قرمز در جیب پسرک گذاشت. آمد و سوار شد و فال را نگاهی کرد و بدون اینکه بخواند در جلوی فرمان قرار داد.

راه افتاد. صدای پسر را از دور شنیدم که گفت: « دمت گرم عمو .... ».

راننده پرسید: «کجا میری؟» گفتم: « دربس که کار می کنی؟ » گفت: « چرا که نه؟!» مسیر را به راننده گفتم. ساکت بود. من هم حرفی نمی زدم و سرگرم بازی کردن با سیگار خاموشم بودم که سیگار از دستم رها شد و به کف ماشین افتاد. دست کشیدم اما پیدایش نکردم. راننده چراغ بالای سرش را روشن کرد. تشکری کردم و سیگارم را دیدم. ناگهان چیزی توجهم را جلب کرد. پشت دنده ماشین تعداد زیادی کاغذ وجود داشت. خیلی زیاد...

در همین حال صدایی از بیرون شنیدم. راننده ترمز کرد. نگاهش کردم، به پشت اشاره کرد و گفت: «سربازه، دیروقتم هست، گفتم سوارش کنیم.» وچراغ را خاموش کرد. من هم با اینکه به یاد دربست کردن ماشین افتادم، اعتراضی نکردم! سرباز سوار شد و سلامی کرد و در صندلی عقب آرام گرفت. حدود ده دقیقه بعد از راننده پرسیدم: «ببخشید، این کاغذها چیه این زیر گذاشتی؟» خنده ای کرد و می خواست حرفی بزند که سرباز گفت: «ممنون. نگهدار، پیاده میشم». پیاده شد و هرقدر که اصرار کرد راننده کرایه را از او نگرفت. سرباز تشکر کرد و رفت. وقتی راه افتادیم باز هم از راننده سوال کردم: « این کاغذها...»

راننده باز هم خنده ای کرد و گفت: «اینا فاله! فال حافظ!» و از جلوی فرمان ماشین فالی را که از پسرک خریده بود به آن کاغذها اضافه کرد.

گیج شده بودم. گفتم: « ببخشید! یعنی اینا همش فال حافظه؟! این همه فال روخریدی و خوندی؟!».

گفت: « آره همش فاله! فال حافظ. همه رو خریدم اما همه رو نخوندم!» با تعجب گفتم: « حتما خیلی به فال حافظ علاقه داری؟!»

گفت: « شاید! شاید داشته باشم اما .... » ادامه نداد. سری تکان داد و سیگاری روشن کرد.

گفتم: « امکانش هست برام بگی چرا می خری؟ »

کمی مکث کرد و گفت: « اون جایی که شما سوار شدی، یه پسری ایستاده بود، یادته که؟ بعضی از شبها می بینمش. تا نیمه های شب کار می کنه. فال می فروشه. هر وقت که می بینمش یه فال ازش می خرم تا یه کمکی بهش بکنم. هر چند ما هم چیزی نداریم اما دلم نمیاد آخر شبها دست خالی بره خونه. خود من هم زمانی بچه بودم و فال می فروختم و ...»

خاکستر سیگارش روی لباسش ریخته بود. با اینکه تاریک بود اما خیسی چشمانش را می دیدم. به فال ها اشاره کرد و آهسته گفت: «یکی بردار!» بی اراده یکی برداشتم. گفت: «بخونش» و چراغ بالای سرش را روشن کرد. برایش خواندم. صدای اشک ریختنش را می شنیدم. چراغ بالای سرش را خاموش کردم.

کنار این مرد احساس عجیبی داشتم. جرات نمی کردم به چهره اش نگاه کنم. چشمانم تحمل دیدن آن همه گرما و نور را نداشت. دیگر سرما نبود. دیگر چهره مرد ترسناک نبود. دیگر ستاره هایی که در آسمان می درخشیدند دیده نمی شدند.

آن نیمه شب عجیب و گرم را هرگز فراموش نکردم ... .

                                        ***

                                                فکر این داستان از خاطره ای که دوستم برایم گفت گرفته شد.

 

ایام به کام.

2 نوشته شده در   پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 3:57  توسط قاصدک| 
 
صفحه نخست
به من ایمیل بزن
آرشيو
درباره وبلاگ
زندگی...زندگی...زندگی....باید کمی فکر کنم....
وای بر من ..همچنان میسوزد این آتش...آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان.
وانچه دارد منظر و ایوان.


نوشته های قبلي
تیر 1388
اسفند 1387
تیر 1387
خرداد 1387
آبان 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
دی 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پيوندها
استاد شجریان
  احمد شاملو
  علی حاتمی
  امرتات
  جورواجور
  نیلوفر
  زهرا...همش اوله
  نگار...سرزمین عجایب
  َ2تا سوگلی
  نا تمام ترین بهزاد
  مریم در جزر و مد
  عشق کجاست؟
  قاصدک سوته دل
  دست نوشته های یک عاشق
  افسانه پرنده همیشه آزاد
  بی خوابی
  مهرداد اردیبهشت
  تکه هایی از من
  حتي اگر بهار نيايد...
  الهه...زن روزهاي برفي
  کلاغی که هیچ وقت به خانه اش نرسید
  جامعه امروزی- امیر
  آخرین برگ- شیرین
  دلتنگی های یک کرم دندون
  حافظ نامه / رنگ دل
  چهره پنهان
  نازنین
  آشیانه شعر - ف.شیدا
 

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

ديجيتال کيوان

 
%%http://cheshmenoosh.persiangig.com/audio/dashtestani.wmat87.swf