تبليغاتX
زندگی من...
زندگی من...
فقط یک راه حل: نوشتن و نوشتن و نوشتن...

از درون تا درون - تراوش 1

از درون تا درون - تراوش ۱

***

"اینجا باید بهشت باشد!" این را که گفت کمی فکر کرد. یادش نمی آمد هیچ جمله ای قبل ازاین گفته باشد!

این اولین جمله اش بود؟ "نه!! مگر می شود؟!؟!" این را در دلش گفت.

اهمیتی نداد و راه افتاد.

کسی اینجا نبود که از او بپرسد اینجا بهشت است یا نه! اما خیلی شبیه به بهشت بود و حتما خود بهشت بود! بلند بلند به خودش گفت:"حتما خودش است! خدا را شکر! ما هم رستگار شدیم!" و فکر کرد که "این هم دومین جمله ام!" این را هم در دلش گفت.

کمی این طرف و آن طرف را گشت و به جایی رسید که شبیه به یک هتل مجلل بود. نزدیک رفت. صداهایی می آمد و از اینکه احتمالا افراد رستگار دیگری را خواهد دید خوشحال بود. با خودش گفت :"باید بدانم اینجا چه خبر است." و با خود عهد کرد که دیگر جملاتش را نشمارد!

در نیمه باز بود. وارد شد. بر خلاف انتظارش در آنجا کسی نبود؛ اما هنوز صداهای ناواضحی از طبقات بالا می آمد. کمی جلوتر از چیزی شبیه پلکان بالا رفت. ناگهان چیزی دید که احساس کرد الان نباید اینجا باشد و بهتر است برگردد!

به محض اینکه برگشت و از آن پله ها پایین آمد خود را درمکانی متفاوت از جایی که قبلا دیده بود یافت! جمعیت زیادی آنجا بودند. صدها نفر شبیه به چیزی که بالا دیده بود این پایین در حال جشن و پایکوبی بودند. همه برهنه! 

بعضی ها هم مرد بودند و هم زن! بعضی دیگر ترکیبی از چند مرد و یک حیوان! تعداد زیادی هم مخلوطی نا همگون از یک زن و چند حیوان! و ...

برای لحظه ای ترسید! به خودش گفت :" اینجا کجاست؟ من اینجا چه می کنم؟ نکند....... من هم...؟؟؟؟"

از وقتی اولین جمله را گفته بود به خودش نگاه کرده بود؟

نه!

سریع و آهسته به خودش نگاه کرد! نفس راحتی کشید. او خودش بود و معلوم بود که کیست! ترکیبی نبود! برهنه هم نبود! همان لباس بلندش را به تن داشت.

محو تماشای خودش شده بود که احساس کرد دیگر صدایی نمی آید. به جمعیت نگاه کرد. همه آنها در حالی که لبخند می زدند به او نگاه می کردند.

باز هم ترسید.

هفت تایی از آنها که ترکیبی عجیب از هر چه تا به حال دیده بود بودند به سمت او آمدند. یکی از آنها با صدای زنانه زیبایی "سلام" کرد و دست او را گرفت. بر خلاف ظاهر زمختش دستانی لطیف داشت.

او را همراه خود به اتاقی بردند و به او گفتند این هم اتاق تو!

او پرسید:" اینجا کجاست؟ بهشت است؟ شما که هستید؟ شما چه هستید؟"

آن موجود که صدایی زنانه داشت با تعجب به همراهانش نگاه کرد و گفت:" چه می گوید؟!" و با صدایی بلند خندید. رو به او کرد و گفت:" نمی فهمم چه می گویی؟ ما زبان تو را نمی فهمیم! تازه وارد!" و به طرف خروجی راه افتادند.

او با صدایی بلند و با تعجب گفت:" چی؟! اما من می فهمم شما چه می گویید! چطور ممکن است ...؟!"

یکی از آنها برگشت و با لحنی تند و مردانه گفت" موجود احمق! چه می گویی؟!" ناگهان صدایش گرفت و زنانه شد:" ما زبان تو را نمی فهمیم! نمی فهمیم!" و لبخندی همراه با خشم نشان داد و رفت.

گیج شده بود. احساس کرد مغزش به خوابی عمیق نیاز دارد و اما چشمانش نه. سر حال بود، اما نمی توانست چشمانش را باز نگه دارد.

به روی تخت افتاد و خوابید.

در خواب دید که در جایی آشنا راه می رود. درختان سرسبز افرا، گل های یاسمن، و درختان نارنج. کمی هم بلوط و گردو! به همراه چند درخت پهن برگ و کاکتوس های بزرگ!

کمی فکر کرد! اینها با هم هیچ تناسبی نداشتند و همین او را متعجب ساخته بود. "شاید اینجا بهشت است!"

راه افتاد. ناگهان به همان هتل رسید. باز هم تعجب کرد! و اینبار بیشتر از قبل. بیرون هتل شبیه به همان چیزی بود که قبلا داخل آن دیده بود! وارد که شد تمام نمای بیرونی هتل را داخل آن دید!

شلوغ بود اما از آن موجودات عجیب خبری نبود! اینبار ظاهرا انسان هایی بودند که چهره های همه آنها زیبا بود و لباس هایی بلند به تن داشتند و بدنشان معلوم نبود. به طرف او آمدند. شش نفری که چهره دو نفرشان زنانه بود و بقیه مردانه. یکی از آنها که چهره ای مردانه داشت با صدای خشنش چیزی به او گفت که او متوجه اش نشد و نفهمید چه می گوید!

"چه اتفاقی افتاده است! انگار زبان آنها را نمی فهمم!"

و آهسته گفت:"از جان من چه می خواهید آشغال ها! شما دیگر که هستید! (صدایش گرفت و ادامه داد:) حالم از شما به هم می خورد! شما را می کشم!!" که ناگهان یکی از مردها با صدای خش دارش فریادی کشید و با مشت به صورت او کوبید! و او به روی تخت پرت شد.

انگار به آنها برخورده بود!!

"عجب! آنها فهمیدند من چه گفتم!"

دستش را گرفتند و او را با خود به اتاقی بردند. اتاق پر نوری بود. وارد که شد، ترس تمام وجودش را فرا گرفت. اتاق پر بود از همان موجودات عجیبی که در ابتدا دیده بود! همه شبیه به هم! کریه! نیمی انسان و نیمی حیواناتی که تا کنون ندیده بود! فریادی کشید. آنها هم فریادی زدند که مخلوطی بود از صدای زن و مرد و حیوان!

سرش گیج می رفت. کمی دور خودش چرخید. در ورودی را پیدا نمی کرد. ناگهان خشکش زد. اینجا، همه چیز تکرار شده بود. آنها هم با او می چرخیدند.

احساس بوی تعفن کرد. خیلی نزدیک. تحملش تمام شد و به یکی از آنها حمله کرد، آنها هم به سمت او هجوم آوردند. هر کدام از یک طرف. بعضی ها هم دور می شدند. ناگهان با یکی از آن موجودات کریه برخورد کرد و به زمین افتاد. آن هم همینطور.

گریه اش گرفته بود. اطراف خود را نگاه کرد. اینجا، این اتاق، اتاق دوم، پر بود از آینه. اینجا سالن آینه بود. جرات نمی کرد به خودش نگاه کند؛ و کرد.

باورش نمی شد! احساس تهوع داشت. همه آنهایی که اینجا دیده بود خود او بودند. تصاویر خودش.

نشست. می لرزید. احساس کرد که چشمانش خسته است، اما مغزش نه. باید می خوابید. و خوابید.

خواب دید، در همان اتاق اول است. از آینه ها خبری نبود. فورا به خود نگاه کرد، خودش بود. با همان لباس بلندش.

در اتاق باز شد. همان هفت موجود عجیب بودند.

آنها آمدند تا شاید او را به اتاق دیگری ببرند.

هنوز پنج اتاق دیگر باقیست..........

 ***

ایام به کام.

 

2 نوشته شده در   پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 5:12  توسط قاصدک| 
 
صفحه نخست
به من ایمیل بزن
آرشيو
درباره وبلاگ
زندگی...زندگی...زندگی....باید کمی فکر کنم....
وای بر من ..همچنان میسوزد این آتش...آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان.
وانچه دارد منظر و ایوان.


نوشته های قبلي
تیر 1388
اسفند 1387
تیر 1387
خرداد 1387
آبان 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
دی 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پيوندها
استاد شجریان
  احمد شاملو
  علی حاتمی
  امرتات
  جورواجور
  نیلوفر
  زهرا...همش اوله
  نگار...سرزمین عجایب
  َ2تا سوگلی
  نا تمام ترین بهزاد
  مریم در جزر و مد
  عشق کجاست؟
  قاصدک سوته دل
  دست نوشته های یک عاشق
  افسانه پرنده همیشه آزاد
  بی خوابی
  مهرداد اردیبهشت
  تکه هایی از من
  حتي اگر بهار نيايد...
  الهه...زن روزهاي برفي
  کلاغی که هیچ وقت به خانه اش نرسید
  جامعه امروزی- امیر
  آخرین برگ- شیرین
  دلتنگی های یک کرم دندون
  حافظ نامه / رنگ دل
  چهره پنهان
  نازنین
  آشیانه شعر - ف.شیدا
 

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

ديجيتال کيوان

 
%%http://cheshmenoosh.persiangig.com/audio/dashtestani.wmat87.swf