![]() |
زندگی من... |
![]() |
| فقط یک راه حل: نوشتن و نوشتن و نوشتن... |
تا لحظه پايان انتظار براي آمدن بهار دلنشين سال 1385، #D# روز و #H# ساعت و #M# دقيقه و #S# ثانيه باقي مانده است.
|
می خواهم بنویسم!
|
|
درحالیکه می خواهم بنویسم، آتشی در من بی تابی می کند؛ درست در وسط سینه ام، یا شاید کمی پایین تر، جای دقیقش را نمی دانم. البته آتش نیست، آب است که روی آتش است. می قُلد، بخارش بلند می شود و با سوزاندن کتفم، از طریق گردنم به درون سرم و دستانم می ریزد. از همه بیشتر وسط دستم را، همان جایی که مفصل آرنج است، می پَزد و بعد انگشت کوچکم را. کمی هم کف دستم را می سوزاند. از پایین هم می رود. از جاهای جالبی عبور می کند و به پاهایم سرازیر می شود. پشت زانویم بیشتر از همه داغ می شود. انگشتانم مثل دهانه دودکش یک دیگ بخار، یا شاید لوله یک توپ جنگی پس از شلیک یک گلوله داغ و بی رحم، همه آن داغی را از تنم خارج می کنند. نه اینکه خارج شود و دردش تمام، نه! بلکه با دردی مضاعف خارج می شود که به ماندنش راضی ترم تا رفتنش. چه می خواستم بنویسم؟ |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 8:40 توسط قاصدک|
|
|
صفحه نخست به من ایمیل بزن آرشيو |
| درباره وبلاگ |
زندگی...زندگی...زندگی....باید کمی فکر کنم....
وای بر من ..همچنان میسوزد این آتش...آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان. وانچه دارد منظر و ایوان. |
| نوشته های قبلي |
|
تیر 1388 اسفند 1387 تیر 1387 خرداد 1387 آبان 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 دی 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|