![]() |
زندگی من... |
![]() |
| فقط یک راه حل: نوشتن و نوشتن و نوشتن... |
تا لحظه پايان انتظار براي آمدن بهار دلنشين سال 1385، #D# روز و #H# ساعت و #M# دقيقه و #S# ثانيه باقي مانده است.
|
عسل، آتش، آن ....
|
|
سلام.
بعد از ماه ها نوشتن کمی سخت است. مانند گشودن دری قدیمی و یا کتابی فرسوده، تمام نفست را پر از خاک می کند. اما لذت بخش است.... به امتحانش می ارزد، شاید. شب شراب خرابم کند به بیداری و گر به روز حکایت برم به خواب رود *** عسل، آتش، آن .... عسل. عسل... دختری بود، ابتدا اسمش عسل نبود. پروانه بود، یا چیزی شبیه این... یادم نیست! کسی را دوست نداشت، یعنی می گفت ندارد، اما خیلی ها دوستش داشتند. او هم می دانست ولی قبول نداشت. می خواست کسی دوستش داشته باشد که کسی باشد. شاید خیلی از آنها بودند اما برای او نه! "آن" موضوع را فهمیده بود! به هر حال. همان زمانی که دختر اسمش عسل نبود، و فکر کنم پروانه بود، "آن" وارد زندگیش شد. دختر اسمش را نمی دانست، اما فکر می کرد اسمش اسم زیبایی باشد. مدت ها گذشت، دختر کم کم به صدای "آن" عادت کرد، شاید هم دوستش داشت. "آن" نقاب داشت، اما دختر نمی دانست. اگر هم می دانست "آن" نقابش را بر نمی داشت. نقابش زیبا بود. نقابی بر همه وجودش. دختر کم کم به "آن" نزدیک می شد. مدت ها گذشت. دختر هرچه نزدیکتر می شد بیشتر درون نقاب را می دید! درونش آتش بود. دختر ترسید، عقب رفت، اما... آتش، یا هر چیزی که در "آن" بود - در پشت نقابش - به دختر هم سرایت کرد. "آن" دستور داشت که دستوری را زیر پا بگذارد! دختر باید با "آن" یکی می شد... دختر رفت. اما آتش همچنان می سوزاند. "آن" غافلگیر شد! حس می کرد آتش دیگر در نقابش جانی ندارد! باید کاری می کرد. اما نشد! آیا شکست خورده بود؟! اما او دستور داشت! ... آتش کم کم تمام وجود دختر را گرفت! اما هر چه می گذشت آتش درون نقاب "آن" کم سو تر و کم سو تر می شد. دختر برگشت. پر از آتش! داغ داغ! می سوزاند. هر چه بود را می سوزاند! "آن" از دختر ترسید. می خواست فرار کند! اما ماموریتش چه می شود؟! آخرین راه را امتحان کرد، نقابش را کنار زد. می خواست آتش پشت نقابش با تمام قدرت بر داغی دختر غلبه کند! آخر جنس داغی دختر مثل مال "آن" نبود! نقابش را که کنار زد، یخ کرد! سردش شد! از تعجب بود یا ترس؟! نمی دانست. دختر نزدیک شده بود، فرق کرده بود! زمزمه های دختر در گوشش بود. نفس دختر به صورتش می خورد و این داشت آتشش می زد! نمی توانست باور کند که دارد از آتش دختر می سوزد. این شکست بود! حالا اسم دختر عسل شده بود. دیگر پروانه نبود. عسل بود. عسل. "آن" احساس ضعف می کرد، می خواست بماند، اما باید می رفت! برای مجازات خودش! "آن" در ماموریتش شکست خورده بود! آتش عسل خاموش نمی شد! با این حال این آتشی نبود که باید باشد! اصلا آتش نبود! نمی دانم! اما داغ بود، خیلی داغ تر از آتش.... "آن" باید می رفت. دور می شد، شاید هم فرار!... هم خوشحالی، هم درماندگی! هم ترس، هم شوق! آتشش زده بود! دختر، عسل، "شیطان" را عاشق کرده بود.... *** ایام به کام.... |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 4:30 توسط قاصدک|
|
|
صفحه نخست به من ایمیل بزن آرشيو |
| درباره وبلاگ |
زندگی...زندگی...زندگی....باید کمی فکر کنم....
وای بر من ..همچنان میسوزد این آتش...آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان. وانچه دارد منظر و ایوان. |
| نوشته های قبلي |
|
تیر 1388 اسفند 1387 تیر 1387 خرداد 1387 آبان 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 دی 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|