![]() |
زندگی من... |
![]() |
| فقط یک راه حل: نوشتن و نوشتن و نوشتن... |
تا لحظه پايان انتظار براي آمدن بهار دلنشين سال 1385، #D# روز و #H# ساعت و #M# دقيقه و #S# ثانيه باقي مانده است.
|
خاک داغ
|
|
سلام. با نهایت تاسف، درگذشت مادر استاد محمد رضا شجریان را به ایشان و خانواده محترمشان تسلیت عرض می نمایم. (لینک خبر) *** *خاکِ داغ* اواسط هفته بود. با این حال باید می رفتم. بد جور بی تاب شده بودم. ساعت دو یا سه بود نمی دانم، اما وسط ظهر بود و از شدت گرمای طاقت فرسای ظهر اهواز حالم رو به خرابی گذاشته بود. تصمیم گرفتم نوشیدنی خنکی بخورم. به چارشیر که رسیدم پیاده شدم و از دکه ای یک پپسی گرفتم؛ به شرط تگری بودن برایم بازش کرد، خوب بود. تا نیمه های بطری را سرکشیدم و نفسم را تازه کردم. نگاهم به آسفالت داغ خیابان افتاد که سرهای نوشابه را در خود جا داده بود. انگار مجبور بود همه آنها را تحمل کند. با رد شدن هر ماشین تشتک ها بیشتر در پوست داغ و نرم آسفالت فرو می رفتند. وقتی یادم به داغی زمین می افتاد برای رفتن بی تاب تر می شدم. راه افتادم. قطرات عرق مسیر پیشانی تا لبم را با سرعتی مضاعف طی می کردند و شوری خود را بیشتر به رخم می کشیدند. دیگر رسیده بودم. نه از گل فروش ها خبری بود و نه از قران خوان ها. فقط من بودم. وارد که شدم دیدم در سمت چپ و راستِ ورودی، همه پرچم ها به یک سمت نگاه می کنند و با شهامت در حرکتند. تا به حال این نظم توجهم را جلب نکرده بود. انگار داشتند رژه می رفتند. سلامی کردم و رد شدم. از دور به جایی که باید می رفتم نگاه می کردم. دو سه نفری که مشغول کار بودند با تعجب نگاهم کردند. رسیدم. پیاده که شدم باد مثل سیلی به صورتم می کوبید و می سوزاند. با عجله راه افتادم به سمت آن دو. وقتی بالای سرشان رسیدم حس می کردم از زمین آتش بیرون می زند. گرمای هوا نبود که می سوزاند، این زمین بود که شعله می کشید. نشستم.کسی نبود که سنگ ها را بشوید. دستم را به روی سنگ چسباندم. داغ بود. داغِ داغ. اینجا، دل زمین پر بود از حرف های ناگفته. پر بود از آدم هایی که به زور در خود جا داده بود. کنار هم خوابیده، همه منتظر، پر از حرف، بی هیچ حرفی، تنها با چند خطی نوشته بر روی سنگ ها. که انگار درد مشترک همه آنها با آن خاک داغ بود. داغ تر می شدم. آرام تر از قبل. دیگر نمی دانستم شوریِ قطرات عرق صورتم را مزه مزه می کنم یا اشکم را. *** ایام به کام. |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 3:0 توسط قاصدک|
|
|
صفحه نخست به من ایمیل بزن آرشيو |
| درباره وبلاگ |
زندگی...زندگی...زندگی....باید کمی فکر کنم....
وای بر من ..همچنان میسوزد این آتش...آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان. وانچه دارد منظر و ایوان. |
| نوشته های قبلي |
|
تیر 1388 اسفند 1387 تیر 1387 خرداد 1387 آبان 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 دی 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|